تحصيل و حصول
29 ژوئن 2008
سلام
مي گفت بعضي رفتار و حالات حصوليه يعني يك كاري كردي كه اين رفتار و حالات ازت سر زده .
همان شخص مي گفت بعضي رفتارها و حالات تحصيليه يعني بايد اين حالات و رفتار ازت سر بزنه تا يك كاري انجام بشه .
نمي دانم از كدام دسته است داستان “نوشتن” و “نگاه و توجه”
نمي دانم بايد بنويسم تا نگاهمان كنند ، يا بايد نگاهمان كنند تا بنويسم
احساس مي كنم كسي دارد آه مي كشد از نوشتن هاي من
… نمي توانم ادامه بدهم.
بگذاريد و بگذريم .
هر كار خوبي براي آدم توفيق كار خوب ديگري مي شود
يعني آدمي كار خوب نمي كند ، تا اين كه توفيقش را داشته باشد
توفيق هم كه به آدم همين طوري تا كار خوبي نكرده باشد نمي دهند .
بلآخره اول آدم بايد كار خوب داشته باشد يا توفيق ؟؟؟
خيلي وقته فكرم مشغول اين شده كه شروع بايد از كدام باشد “توفيق بي عمل يا عمل بي توفيق”
عمل بي توفيق وسع نيست و توفيق بي عمل عدل
عجب كشاكشي است .
سرگيجه مي گيريم…
همين! مال هيچكس نيست!
گيج خوابم…!
12 ژوئن 2008
سلام
نوشته بود : ما در این گردی ثابت شده ، کجا می خواهیم برویم که خیال کنیم به جای جدیدی رسیده ایم ؟ پایان تمام راه ها ، درست همین جاست !
برايش نوشتم : حالا که “شدن” ما راهی جز این “بودن” لعنتی را نمی پاید . برای چه به دنبال “شدن” هر روز صبح گیج گیجی سر را تا پای دستشویی تحمل کنم؟!
از گيج خوردن بعد از خواب هايم متنفرم آنقدر كه اصلا گاهي به همين دليل نمي خوابم . خصوصا وقتي كه يك شكم سير نخوابيده اي و اضطراب امتحان وادارت مي كند ميان خواب ليلي و مجنون بيدار شوي و وضو گرفته و نگرفته پاي كتاب هاي مزخرف درسي ات بنشيني .
خوب شد اين تهوع هاي اين چند روزه مرا از درس خواندن و امتحان دادن چند صباحي راحت كرد . بوي گند بيمارستان و صداي دلخراش گريه ي بچه هايي كه از سوراخ شدن فرياد مي زنند ؛ اگر چه تحملش هميشه برايم زجر آور بوده اما به فرار از اين سرگيجه ها مي ارزد . دكتر لطف كرده و برايم داروهايي نوشته كه هر كدامش به قاعده ي يك نخود زهر ماري خوابت مي اندازد . چه فايده ! باز هم بعد از 12 ساعت خواب روي تخت بيمارستان ، به وقت خداحافظي از پرستاران مه رو سرگيجه ها به سراغت ميآيند و چشمانت را به چپ و راست گشادي پلك هايت مي كوبند .
فايده ندارد ! اين بار ديگر از ترس سرگيجه ها خواب را بر خودم حرام نمي كنم
اين بار مي خواهم بخوابم و هر گز بيدار نشوم .
خصوصا كه حالا قرار است “شدن”ي مرا نباشد.
همين! مال هيچكس نيست!
ما به عزاداری محتاجیم!
7 ژوئن 2008
سلام
نمی خواهم اشکالاتی که در عزاداری هایمان هست را ندید بگیرم .
نمی خواهم بگویم امروز هر چه مداحی به گوشمان می خورد از شنیدن موسیقی های مبتذل غربی بهتر است .
اما با همه ی ضعفی که در عزاداری داریم باز هم به عزاداری محتاجیم .
به مادر خطاب کردنت محتاجیم .
به نشستن در مراسمت و حتی فکر کردن به غم و غصه هایمان و اشک ریختن نه برای تو که برای غصه های دل خودمان ، محتاجیم .
اصلا این ها نمک اعتقاد و زندگی ماست …
منقول است از شهید مطهری رضوان الله علیه :
هر مكتبى اگر چاشنيى از عاطفه نداشته باشد و صرفا مكتب و فلسفه و فكر باشد،آنقدرها در روحها نفوذ ندارد و شانس بقا ندارد،ولى اگر يك مكتب چاشنيى از عاطفه داشته باشد،اين عاطفه به آن حرارت مىدهد.معنا و فلسفه يك مكتب،آن مكتب را روشن مىكند،به آن مكتب منطق مىدهد،آن مكتب را منطقى مىكند.بدون شك مكتب امام حسين منطق و فلسفه دارد،درس است و بايد آموخت اما اگر ما دائما اين مكتب را صرفا به صورت يك مكتب فكرى بازگو كنيم حرارت و جوشش گرفته مىشود و اساسا كهنه مىگردد.
اين،بسيار نظر بزرگ و عميقانهاى بوده است،يك دورانديشى فوق العاده عجيب و معصومانهاى بوده است كه گفتهاند براى هميشه اين چاشنى را از دست ندهيد،چاشنى عاطفه،ذكر مصيبتحسين بن على عليه السلام يا امير المؤمنين يا امام حسن يا ائمه ديگر و يا حضرت زهرا(سلام الله عليها).اين چاشنى عاطفه را ما حفظ و نگهدارى كنيم.
یک هدیه هم با عنوان اسرار نام های حضرت زهرا سلام الله علیها در این ایام به قسمت غریب مقالات وبلاگم اضافه می کنم امید است مورد توجه و استفاده واقع گردد.
همین! مال هیچکس نیست!
انقلابی بودن..!
3 ژوئن 2008
سلام
بسیار لذت بردم از این تشبیه آقا
دلم نیامد برای تاکید بیشتر این جا ننویسمش
تشبیه انقلابی بودن در نظر مقام معظم رهبری با روزه داری ….
خیلی جای فکر دارد . توجه به مبطلات روزه داری و مبطلات انقلابی بودن …
اشاره به شخصی که یک ساعت قبل از اذان مغرب روزه اش را باز می کند و گویی اصلا روزه نداشته است …
اشاره به کسانی که در فصول مختلف چه فصل سختی و چه فصل راحتی انقلاب را ترک گفته اند و مواضعشان را تغییر داده اند .
کسانی که در سختی ها و شکنجه های ساواک روح انقلابی خود را حفظ کردند و تا پست و منصبی متوجهشان شد همه چیز را فراموش کردند
و کسانی که تا مملکت به مشکلی می خورد با قلم مریضشان ، با منبرهای آلوده شان ، با تمسخر و هر ستیز دیگری بلند می شوند تا گویی انتقام تمام نداشته هایشان را از دیگری بگیرند .
گویی تنها هدف برخی از حضور در عرصه ی سیاسی به چنگال کشیدن صورت رقیبان و رفیقان است .
گویا اصلا نیاز به شاهد مثال نیست و مثل روز روشن است …
چرا روزه ی خود را باطل می کنید؟!
آیا فروختن فرهنگ ناب مکتب خمینی کبیر به این بازی های جناحی و نه حتی سیاسی ، کار درستی است ؟
به خدا وظیفه ای که امروز متوجه انقلابیون است به مراتب از وظیفه ی انقلاب کنندگان سنگین تر است .
درست نگاه داشتن یک انقلاب به مراتب از انقلاب کردن کاری دشوار تر است …
ان شاء الله فرهنگ خمینی کبیر هر چه بیشتر در میان ما و در رفتار ما شهود کند .
امروز واقعا نکات زیبایی از مقام معظم رهبری شنیدیم
واقعا برای چه استاد امام شناسیی بهتر از مقام معظم رهبری؟؟
ساکن خم خانه را مقصد می است
عاشقان را شور و حالت از نی است
زین خمینی مقصد ما شد که او
هم خم است و هم می است و هم نی است
پ . ن :خداييش چند نفر از وقتي اين مقالات را پايين لينك ها اضافه كردم يكي از اين مقالات را خوانده ؟؟
همين! مال هيچ كس نيست!
مرگ!
1 ژوئن 2008
سلام
چند روزی هست که با سیستم مادرم آنلاین می شوم . خوب طبیعی است ( البته نه آنقدر هم طبیعی ) که مثل هر فرزندی نخواهم خیلی چیز ها بر روی سیستمش باقی بماند . یا اصلا بهتر بگویم دوست ندارم بفهمد با سیستمش کار کرده ام . خصوصا که بفهمد اینتر نت هم رفته ام . ( آخر من 4 سالی هست که ممنوع النت هستم ) {چشمک}
دیروز وقت کار کردن در یک لحظه به شکل برق آسایی برق رفت . چند دقیقه بدون هیچ عکس العملی پای سیستم نشستم و فکر کردم که چه کار هایی کرده ام . نکند چیزی که نمی خواهم روی سیستم سیو مانده باشد و این فکر ها … اما فکر چه فایده داشت ؟ زمان تمام شده بوده و الآن بود که مادر بیاید و دیگر وقتی برای پاک کردن رد پایم نماند .
می گفت در یک لحظه ملکی که موظف به آوردن آب و دان است برایت می آید و می گوید تمام دریاها و زمین و آسمان را گشتم آب و دانی برای استفاده ی تو نمانده .
در یک لحظه ملکی که موظف است برای تنفست هوا بیاورد می آید و می گوید تمام آسمان ها را زیر رو کردم حتی یک نفس هم دیگر مال تو نبود که بیاورم .
خدا هم آرام مثل بچه ای که مادرش می خواهد از ذوق خفه اش کند دست می گذارد پی گلویت و فشار می دهد و همان جا خفه ات می کند .
مرگ به همین سادگیست .
مثل رفتن برق .
مواظب باش یا رد پا نگذار یا اگر رد پایی به جا می گذاری برایت پشیمانی و اضطراب نداشته باشد .
هر لحظه ممکن است ملائک با پیغام هایی که گفتم بیایند . هر لحظه …
این هم از خدمات دولت کریمه!
این ها اصلا برق را مرتبا قطع می کنند که ما این چیزها را بفهمیم!
همین! مال هیچکس نیست!
دکتر برایم تجویز نکرده!
29 می 2008
سلام
یک بار نوشته بود دکتر برایش تجویز کرده ؛ هر چند روزی یک بار خواندن شعری یا چند سطر داستانی را….
اما خواندن هر شعر و داستانی اگر هم بیش از چند روز میان شان فاصله باشد و حتی اگر چند سطر بیشتر نباشد برای من تاثیرش عکس است .
آن جا که داستان و شعر درمان بود تمام شد . همین حالا دیدم و این جا … خدا می داند .
بلآخره یک روز هم نوبت این جا می شود.
داستان سیستان هم با همه ی بی ربط بودنش به حال و هوای “او” آلود من از قائده ی حال بر هم زنی مستثنی نبود !
حال خوبی ندارم . اصلا چه کسی گفته که قلم امیرخانی روان است ؟ من را که در همه ی عمر چیزی بیشتر از این به ظاهر روان خرد و خمیر نکرده .
یاد مزه ی قرمه ای افتادم که توی روغن خودش سرخ شده و مزه اش تا ….
هوایی که تازه بارانش بند آمده تنفس دارد . اصلا خوردن دارد .
طراوتش چهار سال که سهل است لااقل چهل سال لای چروک های ریه و شش های دوده گرفته ات می ماند . نمی گذاردت فراموش کنی …
عجب لطافتی دارد ( داشت ) این ( آن ) هوا…
این ( آن ) جا مشهد یک روز بهاری اما سرد!
همین! مال هیچکس نیست!
كدام ما…؟
28 می 2008
سلام
در مورد او ، من و تو كه نمي توانم حرفي بزنم اما دوست داشتم در مورد “ما”يي كه برايش مينويسم چيزي بگويم .
“ما” ، مردمي هستند كه در كنارشان زندگي ميكنم . مردمي كه هر روز ميبينمشان و با هر بار ديدن بيشتر دوستشان دارم .
از قم تا كاشان را با سواري برگشتيم (قصه ی آمدنش پیش کش). كنار من پيرمردي نشسته بود كه مي گفت هر روز اين مسير را ميآيد . شايد براي اينكه بگويد كرايهاي كه خودش ميخواهد بدهد درست است . نمي دانم . صندلي جلو جواني نسبتا پر حرف و آقاي راننده هم كه گويا از صبح اين مسير را چند باري رفته و برگشته حسابي خسته و حواس پرت بود . طبق معمول همه جا (البته فقط در كشور ما) سر صحبت باز شد و جوان و آقاي راننده براي بالاي منبر رفتن با هم رقابت ميكردند . مجتبي كه كنار من نشسته بود خيلي زود خوابش برد و من ماندم و منبرهاي جوان و آقاي راننده و يك چيز ديگر ؛ سگرمه هاي در هم پيرمرد و لب گزه هايش . بلاخره از كوره در رفت و رو به جوان گفت : جوون ، بذار حواس راننده جمع باشه . اينقد باهاش حرف نزن !
اما من هر كار كردم با پيرمرد هم نظر نشدم و با تمام وجود از اين كه دو عضو از “ما” اينطور طي چند دقيقه با هم صميمي شده بودند و حرف مي زدند لذت مي بردم . مدتی هست که این “ما” بیش از پیش برایم پر رنگ شده . فکر می کردم این او مرا از “ما”ی عزیز جدا کند اما خدا را شکر می کنم که هم چنان در بطن و متن “ما” هستم .
اصلا از این شدت علاقه ای که نسبت به این “ما” دارم احساس بدی ندارم . حتی وقتی که در مسجد جبرا(!) پشت به مردم می ایستم و هر لحظه دوست دارم برگردم و به جای قبله رو به مسجدی ها نماز بخوانم باز هم احساس شرک نمی کنم .
خدایا این محبت را تا آخر عمر از من نگیر
خصوصا اگر قرار باشد میزی (خدای ناکرده) میان این “من و ما” حائل شود.
الان احساس می کنم به قاعده ی یک گاو شیرده ما ما کرده ام .
همین! مال هیچکس نیست!
خود کرده؟
19 می 2008
سلام
اگر خودم کرده بودم شاید می شد طلب تدبیر کرد ؛ اما من که هیچ کاره بودم .
خودت هم حکم کردی هم اجرا ؛ و حالا من دنبال تدبیر باشم !؟
ناحق نگو بی معرفت !
اینطور هم نگاهم نکن !
شاید تو هم اگر هر روزت را با حمام آب سرد و غسلی اجباری شروع می کردی ؛ همین طور در حال فوران بودی !
اصلا تو می فهمی جبر یعنی چه؟
همین! مال هیچکس نیست!
سخت است ولیک …
19 می 2008
سلام
می بینی عزیزم!!!
هر روز کنارت ماندن برایم سخت تر می شود . انگار هر روز یک سنگ به این سنگلاخ میانمان اضافه می شود…
اما کنار هم بودن هیچ وقت به سختی دوری ؛ لااقل برای من نخواهد بود .
من برای با تو بودن از هیچ چیز دریغ نمی کنم .
یاد حسنی افتادم که می گفت :
الهی از خواندن نمازت شرم دارم و از نخواندنش بیشتر
همین! مال هیچکس نیست!
فاطمیه ی اول
18 می 2008
سلام
بی بی دوعالم حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
خداوندا ؛ در مرگ من تعجیل بفرما
همین! مال هیچکس نیست!
شب و كتاب
14 می 2008
سلام
لذت عجيبي دارد اينكه هر شب را يك لحظه هم نخوابي .
به هر بهانهاي كتابي دست گيري و تا صبح كتاب ديگري را ورق بزني.
صبح ببيني “اين” را صفحهي اولي و “آن” را دوره كردهاي . صورتت را با گوشهي عبايت خشك كني و با حالت تهوع ؛ نماز صبحت را بخواني … و خواب
اما اگر اينجا هم خواب سراغ چشمانت را نگيرد ديگر بايستي از دوري بميري .
بايد آرزو كني كه “آن” كتاب را ديگر هيچوقت نخواني .
بايد براي هست شدنت عصيان كني . بر خودت عصيان كني . بر حيات و بشريتت چيره شوي . خودكشي راه حل مناسبي بايد باشد .
از اين كتاب فقط همين جمله را خاطرم هست!
بشر يك “بودن” است در حالي كه انسان يك “شدن” است
دكتر علي نويسندهي خوبي است براي “اين” كتابها كه بنشيني و نخوانيشان . فقط اشارهاي شوي و خودت را تا صبح ورق ورق كني .
همين! مال هيچكس نيست!
حجاب يا نقاب
11 می 2008
سلام
حجاب : مانعي را گويند كه عاشق را از معشوق باز دارد به نوعي از انواع از جهت عاشق
نقاب : مانعي را گويند كه عاشق را از معشوق باز دارد به نوعي از انواع از جهت و به حكم ارادت معشوق
هميشه خود فريبي كردهام و خودم را حجاب خواندهام . فريفتهام كه موجب اين جدايي خودت هستي و خودت
اما ديگر خود فريبي مرا بس .
اين جدايي نقابي است به حكم ارادت يك “او” ؛ فقط .
يك بار عزيزي از من سوال كرد گناه چيست ؟!
به بداهه جوابي به او دادم كه هر روز ي كه از عمرم گذشت بر آن جواب بيشتر ايمان آوردم . گاهي بداهه ها هم عالمي دارد
گفتمش : گناه عمليست كه مجبور شوي به واسطهي آن دروغ بگويي . حتي به خودت .
اما من دروغ ميگويم .دروغ ميگويم واين خود فريبي و اين دروغهاي پي در پي را دوست دارم
اين دروغها مرا به جايي كه به آن تعلق دارم ميبرد . مرتبهاي حقير
رسول اعظم كه سلام خدا بر او باد فرمودند:
دروغگو دروغ نميگويد مگر به سبب حقارتي كه در نفس خود احساس ميكند.
و من اعتراف ميكنم كه پيش پاي تو حقيرم .نا چيزم . نا بودم . ذره ام . پوچم . هيچم
همين! مال هيچكس نيست!
ميلاد عشق
11 می 2008
سلام
فكر ميكنم بين انبياء و اولياء از همه بيشتر زينب سلام الله عليهاست كه مرا درك ميكند . شايد اينطور نگويم بهتر باشد . مثلا بهتر است بگويم كه بيشتر از همه نسبت به ايشان احساس نزديكي ميكنم
جشن ميلاد بيبي هم خالي از اين اشعار نيست!
غم دوري دلبر شده قاتل زينب امان از دل زينب امان از دل زينب
دلت كه خيلي از دوريها و جداييها ميگيرد . وقتي به فاصلههايي كه روزگار بين تو و خيليها ايجاد كرده مينگري . وقتي بغض دوري كسي گلويت را آزار ميدهد .
ياد زينب سلام الله عليها بهترين مرهم براي دردهاست .
براي همين هم هرگاه خدا دختري به من بدهد نامش را زينب ميگذارم.
شايد براي اينكه هرگز فراموش نكنم … چه چيزي ، قاتل زينب سلام الله عليها شده است .
ميلادت مبارك
همين! مال هيچكس نيست!
پرستار غریبه روزت مبارک
10 می 2008
سلام
گفته بود که نگاه مثل تیریست که از چله کمان رها می شود
اما هرگز نگفت که با این شدت بر قلبت می نشیند و می شکندت
درست وقتی تصمیم داشتم به خانه برگردم تصویر مبهمی از یک چهره ریز نقش و بانمک که زیر چادری از تور پنهان شده بود توی نظرم مجسم شد و برای اولین بار مرا بی اختیار به جایی ( اینجا ) کشاند . صورتی که این روزها کمتر دیده می شود . “توالت” است که رویش می کشند و نگارگری خداست که زیر نقاشی خلق محو شده . خواستم نامه ای برایت بنویسم ، به رسم دلداری؛ شاید هم دلدادگی . چیزی که واضح است اینست که اولین آخرین باریست که …
خواستم جایی شرح دستان کوچکت را به وقت پرستاری دوستم سید حسین یا هر کس دیگر بنویسم اما خب انصافا شرح دادنی نیست.
خواستم از دلنشینی چهره و طرح اندام و لب و لوچه و این ها بگویم ؛ اما نه . نه بلدم و نه باید. اصلا ارزش تو که مثل این عروسک های امروزی به این چیزها نیست!
اصلا نمی توانم از متاثرات خودم بگویم . می خواهم همه اش از شما بنویسم .
خانم دیباج! حجابت زیباست ! یعنی زیبایی منسوب به حجاب توست . بی رنگ و لعابیت هم . اما لطافت و دلسوزیت یک جور دیگر موج می زند و انگار خلاف ظاهرت یک سرو گردن از همه بالاتر است . راستش مرا یاد سانتاماریای سید مهدی شجاعی انداختی .
به خدا نشد ننویسم . من دیگر هیچ وقت شما را نمی بینم یا لااقل شما که دیگر من را نخواهی دید اما نشد ننویسم . نشد ننویسم که این چند ساعتی که گرم تماشای شما بودم در دلم چه ها گذشت …!
خواستم و نشد که ازت نخواهم که خودت را دوست بداری . خودت را … خودت می دانی منظورم از خودت ، آن خودتی نیست که یک روز رنگ دیگران شود…
قرار است به حجب خانم “دی باج ” هر روز افزوده شود . ان شاء الله . شاید حجاب دیگری را هم مثل این حجاب به سرگیجه کشاند .
حرف زیاد است اما مرا همین بس!
الان دارم فکر می کنم این دفتر را چطور به دست تو برسانم!!!
نخواستم پاک نویس کنم . می خواهم خالص و بی تکلف باشد !
راستی .ادامه ی این دفتر را تو بنویس ! برای خودت ! اگر خواستی دو صفحه نوشته ی من را بکن . اما بنویس!
همین چند روزی که غایب بودم و دستم بند بود به پرستاری از همکلاسی هایم که تازه تصادف کرده بودند . این نگاه پیش آمد.
راست می گویند که هر چه آسمان تیره تر باشد ستاره ها درخشان ترند.بین آن همه پرستار …. که شرمم می آمد تحملشان کنم بالای سر کسانی که چند قدم بیشتر با مرگ فاصله نداشتند آنطور به لب ولوچه ی هم مشغول بودند ، این یکی مثل خورشید بود
این داستان کاملا واقعی بود. اما با اینکه موقعیتش هم به وفور پیش آمد هرگز این دفتر را به کسی ندادم.
از خانم زینب سلام الله علیها فردا می نویسم .اما پیشاپیش ولادت حضرت و روز پرستار را بر عموم مسلمین و دوستان عزیزم خصوصا پرستاران زحمت کش و مهربان تبریک می گویم
نمی دانم خانم خلوت من پرستار به حساب می آیند که بهشان تبریک خاص بگویم یا نه! به هر حال فقط می دانم محل کارشان بیمارستان هستش.
همین! مال هیچکس نیست!
کارگر هست؟
5 می 2008
سلام
این را قبول دارم که خیلی عوض شده ام اما…
عشقم که هنوز فرقی نکرده ….!
من کلا آدم خاصی هستم….
اگر به شما این ها را بگویم چه می گویید؟
به نظر شما این ها را به “او” بگویم کارگر خواهد بود ؟
همین! مال هیچکس نیست!
بندگی و تهوع
2 می 2008
سلام
عزیز ، بیدار شو . پسر ، بیدار شو نماز صبحت قضا میشه ها ….
داشتم خوابت را می دیدم . مثل همیشه … و این صدای علی بود که مرا برای نماز صبح بیدار می کرد .
توی دلم احساس تهوع پیدا کردم به تسبیح و سجاده و مهر و ….
هر چه صدای علی واضح تر می شد ، تصویر تو محو تر …. تا اینکه بیدار شدم . کاملا بیدار . الآن دیگر به جای تو متکای صورتی رنگی که دیشب وقت خواب بغل گرفته بودم در آغوشم مچاله شده بود .
اما هنوز حالت تهوع من خوب نشده بود
قدری از اذان گذشته بود و گرم صحبت بودیم .
می گفت نماز دیر نشود
و من …
هنوز حالت تهوع من خوب نشده بود …
در هر دو مورد بالا بلند شدم .
صدایی میامد از جنس قم! قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا
صدایی که خدایی بنده اش را به آن بلند کرد . بنده ای … بنده اش …. بندگی
می گفت برجسته ترین سیمای پیامبر اعظم صلوات الله علیه بندگی و عبودیت اوست .
اگر به معراج رفت چون عبد خدا بود سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ
اگر رسول شد چون عبد او بود وأشهد أن محمداً عبده ورسوله
اگر به او وحی می شد ، چون بنده او بود فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى
میان این بندگی و تهوع هم عجب کشاکشی است .
همین! مال هیچکس نیست!
رضای خدا
29 آوریل 2008
سلام
می گفت می خواهد همه چیز را به خدا بسپرد . راضی به رضای خدا باشد .
می گفت هیچ وقت رضای خدا را اینقدر دوست نداشته
به او گفتم : برای چون منی که هیچ امیدی به آینده و زندگی ندارم و بی اعتنا به آینده دنبال کسی هستم که زندگیم را به سوی او رها کنم و البته کسی را نمی یابم ، سپردن دل و زندگی به خدا اجری ندارد .
گفتم : مواظب باش از سر بی اعتنایی به دنیا آن را به خدا نسپاری .
بگذار درست وقتی که هدفی برایت مهم است همه چیز را بر او بسپار و ببین رضای او چیست .
راستی رضای تو چیست؟
همین! مال هیچکس نیست!
منتخب می کنیم!
29 آوریل 2008
سلام
هیچ وقت آرزو نکردم مطالب وبلاگم خوانده شوند ، اما در مقابل همیشه دوست داشتم کسی که می خواندشان درست این کار را انجام بدهد .
خیلی ساله که می نویسم . یعنی از سال اول دبیرستانم شروع شد ، اولش سررسیدی و دفتر خاطراتی بود اما از سال دوم دبیرستان به نت کشیده شد .
اولش تالار گفتمان رهپویان وصال بود و بعدها یکی دوتا وبلاگ
یادم نمی آید چند بار اما چند دفعه ای وبلاگ هایم را حذف کردم و از نو نوشتم . حتی آنهایی را که هیچکس ، هیچ وقت آدرسشان را نداشت
شاید برای این بود که فکر می کردم راه را اشتباه رفتم
شاید از ترس رسوایی بود
شاید به درخواست اویی بود
شاید به خاطر تهمت ها و نهیلیست نامیدن هایم بود
اما مطمئنم این ها هر چه هست دلیل دوم بود و دلیل اولش این بود که احساس می کردم نت گنجایش حرف زدن ندارد
گنجایشش خیلی از سررسیدهایی که سال 81 از یک دستفروش یک جا خریدم کمتر هستش .
هنوز هم همراهم هستند . سررسید هایم را می گویم .
یک هفته کارگری کردم ، در بدترین شرایط ممکن و از پولش که مطمئن بودم حلال حلال است دو چیز خریدم
یک کفن و همین 7 تا سر رسید که اصلی ترین محرم های رازم هستند .
دلیل اینکه این وبلاگ کمی بیشتر از الباقی عمر کرده این نیست که این وبلاگ ظرفش بزرگ تر بوده. این جا حرف ها از بس دورند کوچک شده اند .
با این حال و با این که می دانم کوچکند همیشه دوست داشته ام وبلاگم درست آنطور که می خواهم خوانده بشود .
از اول تا آخر
چه کسی این همه وقت برای خزعبلات من می گذارد؟
اوایل تمام مطالبم را توی یک صفحه جمع کرده بودم و وبلاگم ورق نمی خورد . دوستان اعتراض کردند که سرعت نتمان پایین هستش و وبلاگت لود نمیشه . می دانستم با ورق خوردن وبلاگم نوشته های قبلیم فراموش می شوند اما قبول کردم . و الان پشیمانم . اگر کسی می خواهد این جا برای این نوشته ها نظر بدهد خوب است که اول از اول اول نوشته های این وبلاگ را بخواند . از نوشته ای که آن شب حسن برایم اینجا زدش . نیمه رمضانی که گذشت .
خدایا از خودم متنفرم . اما نوشته هایم را . همه شان را واقعا دوست دارم .
امروز وبلاگم را منتخب کردم . توی قلب خودم .
و این انتخاب به خاطر شباهتی است که بین احساسم وقت خواندن تمام مطالبم از اول تا اخر وبلاگ و احساسم وقت خواندن یا نوشتن سررسید هایم وجود دارد .
به هر حال زیاده خواهی و خود تحویل گیری مزمنم را ببخشید . حرف دلم را زدم
همین! مال هیچکس نیست!
با سعدی
26 آوریل 2008
سلام
چند روز از بزرگداشت سعدی رحمه الله علیه گذشته و با تاخیر دو بیت از این بزرگوار که برایم طعم خاصی دارد نقل می کنم .
انگشت نمای خلق بودن
زشت است ، ولیک با تو زیباست
*
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
*
یکی دیگر را هم این جا بخوانید که حتما نوشتنش این جا بی حکمت نیست!
همین! مال هیچکس نیست!
عفونت
26 آوریل 2008
سلام
عفونت چیست؟
عزیز من !
عفونت آن نیست که خونابش از پای نازنینت می ریزد!
عفونت آن است که گرمای خونابش آتش از مژگان من می باراند .
عزیز من !
آبله آن نیست که بر اندام نازنین تو بنشیند !
آبله آن است که از تف آه من بر لبانم نشسته .
عزیز من !
سوزش آن نیست که امروز تو بر زخمت می چشی !
سوزش آن است که اثر آب دیده بر صورت من می گذارد .
بریانم . کف آلودم . خونینم
این اولین بار است که برای من می نویسم و شرمنده ام که آهم بر سجع نیامد .
دوستم دارم.
همین! مال هیچکس نیست!
سوگند
24 آوریل 2008
سلام
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نداند حریفان که تو مقصود منی!
سوگند می خورم ، از روزی که تو مرا به قول خودت مثل زنبور عسل نیش زدی همه چیز شروع شد .
سوگند می خورم ، از روزی که دستم به دستت رسید دیگر هیچ وقت تسبیح در دست نچرخاندم .
سوگند می خورم ، از روزی که طعم لب های آغشته به بستنی ات را چشیدم دیگر هیچ وقت بستنی نخورده ام .
سوگند می خورم ، آغوش تو بهترین جایی بود که می شود* پنهانی و مضطرب در آن بود .
ولی سوگند نمی خورم ، که تو هنوز همان باشی که بودی …
* خیلی سخته برای چیزی که بوده نگویی می شد و بگویی ؛ می شود .
* نظر به تذکر برخی دوستان نسبت به این پست ! برای نوشتن این پست تمام تخیلات واقعیم رو به کمک گرفتم و موضوع جدی نیست!
نمی خواستم توی سرگیجه ها از دفتر قرمز رنگم چیزی بنویسم اما یک بار برای همیشه این کار شد!
همین! مال هیچکس نیست!

