بدون شرح
10 سپتامبر 2008
از دعای خیر همهی دوستان ممنونم
همین! مال هیچکس نیست!
یکی از مدام بارانهای بیسرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشمها
یکی بود
هیچکس نبود
دروغ بود
اما راست بود
به هر حال
یکی بود
حالا نیست
هیچکس نمیتونست پشت حجاب رو ببینه
تا اینکه پشت حجاب بارون گرفت
و اون فکر کرد که با دونههای نمِ بارونش اینجا یه تسبیح درست کنه
این همون بارون تسبیح شده است

10 سپتامبر 2008 at 4:22 ب.ظ
سلام.
ببینم… این محمد حسین کوچولوه کیه؟!
سلام
ایشون حاج محمد حسین خان جلالی هستند
از دوستان بابت جواب ندادن کامنت های پست قبلی و این پست عذرخواهی میکنم
یا حق!
10 سپتامبر 2008 at 6:34 ب.ظ
باهمون چشمهای بسته ارهمه بیشتر به حودت شبیهه
قدمش مبارک
11 سپتامبر 2008 at 5:08 ق.ظ
سلام
لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم
خدا انشالله حفظش كنه
از همين الان يادش بيار موقعي كه خواستي اذان بگي بهش بگو
بهش بگو تا يادش نره كه
اي انسان ! تو آويخته ميان يك اذان و يك نمازي …
وچه اندك فاصله …
علي مدد
11 سپتامبر 2008 at 5:24 ق.ظ
مبارک باشه. حداقل زودتر میگفتی ما یه کارایی بکنیم!!! حالا چرا خوابه؟ بیدارش کن.
11 سپتامبر 2008 at 6:51 ق.ظ
سلاااااااااااااااام عيكم
واي خداي من چقده مامانيه…
قدم نو رسيده مبارك، شيريني چي؟
اميدوارم كه شيريني زندگي شما بيشتر از اينايي كه هست بشه:دي
و هميشه سايهشماهمچو سرو بالاي سر اين محمد حسين كوچولو باشه.آمين.
بخاطر كامنت شلوغم معذرت اما ديگه بابا شديد خب…
التماس دعا
ياعلي
پناه ميبرم به آفريدگار فلق
11 سپتامبر 2008 at 7:02 ق.ظ
امیدوارم که شاکر باشم و اگر نیستم شوم.ممنون
11 سپتامبر 2008 at 8:02 ق.ظ
مبارک باشه
11 سپتامبر 2008 at 8:03 ق.ظ
ئه ! چه شکلکای زشتی داره اینجا ها … اون از اون :دی پست قبل … اینم از این لبخنده … همون بهتر کامنتمون بی شکلک باشه [-(
11 سپتامبر 2008 at 8:14 ق.ظ
سلام
اي جان!…
مبارك باشه ايشالا!!!
علي مرتضي نگهدار محمد حسين تون!
مسرورمون كردي دادا!:-)))
يا علي مددي!
11 سپتامبر 2008 at 8:16 ق.ظ
بابايي گوشي رو وردار!!!!!!!!!!!!!:–)))))
امضا (محمد حسين بن محمد حسن)
11 سپتامبر 2008 at 8:54 ق.ظ
با سلام
میلاد اولین خطر تابناک آسمان نمک اینا رو خدمت پدر و مادر بزرگوارشان تبریک عرض می نماییم.
آخی
چه نی نی نازی
ای پدر سوخته!
11 سپتامبر 2008 at 9:24 ق.ظ
واقعا قدومش مبارک باشه
ایشالا که شما و بانو سرباز آقاش کنید
چقد خوشحال شدم که نمیتونید جواب کامنت بدید
جمع خانوادگیتون بیش از بیش گرم و صمیمی
11 سپتامبر 2008 at 9:43 ق.ظ
سلام
پسر خاله فکر کنم بچه حلال زاده به خاله پسر باباش برد
به هر حال بازم بهتون تبریک میگم.
خدا برای شما و همسرتان حفظش کند
همین
11 سپتامبر 2008 at 12:10 ب.ظ
ببوسش! از طرف برگ بید!
معصومیت را میبینی؟
باز بشین گریه کن…
11 سپتامبر 2008 at 5:24 ب.ظ
سلام!
الهي…! چه قدر نازه! ماشاالله!
انشاالله سرباز آقا باشه!
همين!
يا علي
11 سپتامبر 2008 at 5:53 ب.ظ
سلام. بچه ات هم مثل خودته. خدا حفظش كنه
11 سپتامبر 2008 at 8:04 ب.ظ
cheghadr in ax daghe…
ingar hamin alaan az kooreye khoda dar omade !!!
ghadamesh por barekat bashe baratun
Ya Hay !
11 سپتامبر 2008 at 9:03 ب.ظ
سلام علیکم …
ان شاالله یه سرباز به سربازهای امام زمان اضافه کرده باشید .
یه سوال مهم : هنوزم سرگیجه دارید ؟
خودتون و نورسیده تون و مامانش در پناه خدا .
یا علی
12 سپتامبر 2008 at 12:53 ب.ظ
سلام مبارک باشه
امیدوارم به خوبی در شست و شوی کهنه و یا حالا تعویضش موفق باشی(خداییش تا حالا کسی به این مهم اشاره نکرده بود)
سلام
مادرش زنده باشه
و البته عموهاش
در خدمتیم داداش
همین!
13 سپتامبر 2008 at 5:08 ق.ظ
mobaraketun bashe
سلامت باشید
همین!
13 سپتامبر 2008 at 5:40 ب.ظ
سلام آقا محمد حسین!
دیدی گفتم شبیه باباش میشه!! :دی
بوییدن نوزاد تازه متولد شده رو دوست دارم. میشه به جای من ببوئیدش؟…
14 سپتامبر 2008 at 8:48 ق.ظ
سلام …
به به قدم نو رسیده مبارک …
انشاالله به سلامتی ، مبارک باشه …
از طرف ما هم ببوسیدش …
و ببوئیدش !
یا علی …
15 سپتامبر 2008 at 2:37 ق.ظ
آخــــــــــــــــی نی نـــــــــــــــــــی[ذووووووق]
مبارک باشه
چقدر بابای نوه تون به بابای پسرتون شبیه هست
مثل اینکه دیر رسیدم شیرینی تولدش تموم شد انشاالله دامادیش
18 سپتامبر 2008 at 12:25 ب.ظ
یا هو
سلام
مبارکه بابایی! به قول بچه ها نازگوووووووووووولی:دی فکر کنم همین دو سه دقیقه پیش از اونور اومده ها! از پیش خدا! عزیییییزم!
آقا توروخدا شما که تو باغی هوای بچه رو داشته باش
خود آقا به کمکتون بیاد
علی یار شما و آقا کوچولوتون
21 سپتامبر 2008 at 7:07 ب.ظ
انشاءالله بشه یه سرباز خوب برا امام زمان ارواحنا فداه
یا علی
12 نوامبر 2008 at 9:22 ق.ظ
از خالق هستی می خواهم بهترینها و لطیف ترینهایش را در صحف اعمال آقا محمد حسین بنگارد.
6 اکتبر 2009 at 6:59 ق.ظ
چقدر این روزا همه چیز سخته شده واسم…