عينك دودي

18 آگوست 2009

سلام

همه اش صبح ها  خمار !
به دنبال کسی
که روز را با او شب کنند
و هر شب گریان
از بی‌ثمری

چشم هايم

شاكي از ناتوانيشان
اما چه جاي گله است
هفت تير كشي هم كه كنند
مگر سرازيري آب رودخانه را نمي بيني ؟
قلب بي نظم يا معده ي تنبل
كداميك بايد الگوي رفتاريشان مي شد
وقتي كه كودك بودند

چشم هايم

گفتند از فشار روزنه هاي اشك
عنابي شدنمان را كه وقت خواب
علاجي نيست
روزها به فكرمان باش
هرم گرما
بي رحمي نور
عينك آفتابي مي خواهيم

چشم هايم

و من شدم تسليم
فقط به يك شرط
كه در دوديِ آن عينك
متبلور باشد
هلال بالا آسمان
هلال پايين زمين
تسليم خواسته ي

چشم هايم

ناگه گريستند
سرازير شد
آب رودخانه
دوباره وقت هفت تير كشيشان شد

چشم هايم

انگار كه ياد چشمان او افتاده اند
عينك طبي اش
بدون دود هم نمايش مي داد
هلال بالايش آسمان
هلال پايينش زمين
من تجلي زمين
و تجلي آسمان

چشم هايش

همين! مال هيچكس نيست!

اعتراف

10 آگوست 2009

سلام

این نوشته
تقدیم به “اسمی از ما مبرها”
آن‌ها که از روزهای اول
مرا در فضای اینترنت
همراه بودند
گه به لطف
گاه به خشم

عقبت را می‌نگری
ساعت‌ها گوشه‌ی اتاق
پشت رایانه
سگرمه‌های در هم فرو رفته
و همه‌اش انزوا

قرار نبود اینطور شود
آن روزها که با هزار خواهش و احیانا زور
پدر را متقاعد می‌کردی برایت اسباب اینترنت بچیند
قرار بود اینجا مخلص انزوا و گوشه گیریت باشد
قرار بود اینجا دوست داشتن را تجربه کنی
قرار بود کتابخانه‌ی کتاب‌های مفید و نایابت شود
قرار بود …

چه شیرین قرارهایی بود
و همه ، چه خوب پیش می‌رفت
دانسته‌ها
صمیمیت‌ها
و حتی عاشق شدن‌ها
بار می‌کردیشان به قصد دنیای حقیقت
اما قدم از قدم برنداشته‌
هر مرکبی که بود
به طرز وحشتناکی لنگ می‌زد
نمی‌دانی راه دشوار بوده
یا بار کج
هر چه بوده ؛ بار به مقصد نمی‌رسید

ناکام‌تر از پیش
هربار که بیشتر تلاش می‌کردی تا تلخ و شیرین اینترنت را با دنیای حقیقت درآمیزی .

فضای اینترنت همه‌اش دوست داشتنی
ولی مشکلش همه این که تنها اینترنت است
اما دنیای بیرونی به شکل تهوع آوری واقعیست
واقعی‌تر از آن که بشود او را حتی رایحه‌ای از اینترنت زد .

امروز بی اندازه خسته‌ای
اعتراف سختیست
اعتراف به احساس پشیمانی
اعتراف به احساس شکست
از همیشه‌ی آنلاین بودنت
حتی از اولین دفعه‌ای که کانکت شده‌ای

و اینترنت
دوستی که هرگز از آشنایی با او
خوشحال نیستی

شاید به تعداد انگشتان دست نرسند
کسانی که مصادیق این نوشته را
در مورد شخص من به وضوح بدانند
که البته
فرقی هم نمی‌کند
دانستن یا ندانستنشان

همین! مال هیچکس نیست!

جان باز ؟

26 جولای 2009

سلام

janbaz

بهره ای را که باید از جانش برده
دست ، پا ، ریه و حتی اعصابش را در راه او به بازی گرفته

من هم که فکر می کنم دست ، پا ، ریه و حتی اعصابم سالم است
مدام برای سلامتی ، خدا را شکر می کنم .

حالا اگر “باز” بن مضارع باختن است
من جانبازم یا او ؟
او جانباز است یا جانبرد ؟

باید به چه کسی تبریک گفت
روز جانباز را ؟

همین! مال هیچکس نیست!

اشتراک

23 جولای 2009

سلام

مراد اشتراک است
بالش یا تشک فرق نمی کند
اگر چه من اشتراک در بالش را دوست تر می دارم

Love U

از فاصله ای معادل دو طرف یک بالش ، تماشایت
تصادف با زاویه ی حاده ی چانه ات
گونه های استخوانی ات
بزاقِ گاهی جاری از گوشه ی لبت
ابرو و لب های شیطانت
بوی مطبوع دهانت
وقتی جسورند دست و لب هایم ، صدای به شماره افتاده ی نفس هایت

می دانی عزیز !
من دیوانه ام
دیوانه ام که نگران چشمان خیره ی یاکریمی هستم که گوشه ی آسمانِ پنجره ی اتاق خلوتمان خانه کرده
دیوانه ام که همیشه در فکر توام
دیوانه ام که دلتنگی هایم را به بالشِ همیشه انفرادی ام می گویم
دیوانه ام
اما دیوانه بودنم
چیزی از تو را دوست داشتنم کم نمی کند
دوستت دارم

همین! مال هیچکس نیست!

هم سایه

21 جولای 2009

 

سلام

مدتیست اصفهانم
خانه ی پدر
محروم از اینترنت
خوش به حال کافی نت های شهر
همین هم شد که با تاخیر برای تبریک مبعث آمدم

    وصی اش وقت شهادت گفت : از خدا بترسيد! درباره همسايگان كه همواره مورد سفارش پيامبرتان بوده اند.
گفت پیامبر به قدرى درباره همسایه سفارش می كرد كه گمان می برديم ، براى ايشان ارث قرار خواهد داد .

 پیامبری که می گفت : احترام همسايه، مانند احترام مادر، بر انسان لازم است .

 این روزها که مستأصل پیدا کردن خانه هستم فکر می کنم ، چه بزرگ آرزویی است همسایگی با پیامبری اینچنین

سوالش کردند : چه کنیم تا در بهشت همسایه ی تو باشیم
او سفارش به حسن خلق کرد …

چقدر این روزها دلم برای لبخند مردم شهر تنگ شده
چقدر فضای اطرافم را خالی از محبت و خوشرویی می بینم
چقدر دلم برای سکونت در هیچ کجای هیچ شهری پر نمی زند

 چقدر دلم گرفته …

 می گفت همسايه دارى نيكو ، به آزار نرساندن نيست ، به صبر بر آزار همسايه است .

 مبعث مبارک

 همین! مال هیچکس نیست!