خودخواهی

11 جولای 2009

سلام

این نوشته ، تقدیم به دوست خوبم صوفی
تا یادش بیاید که خودخواهی چقدر می تواند خوب باشد .

یک روز از تو متنفر می شدم ، وقتی تماس هایم را رد می کردی
وقتی کامنت هایم را نه تایید می کردی و نه جواب می دادی
وقتی ایمیل هایم را جواب نمی دادی
وقتی مرا می دیدی و نمی دیدی
وقتی مرا ناشناس می انگاشتی
وقتی به خودت مسلط می شدی و دیگر مثل پیش تر ها رنگت را وقت ملاقات با من نمی باختی
وقتی …

متنفر می شدم
نه از تو که از خودخواهیت
علاقه ی شدید قلبی بر این نفرت چیره می شد
همیشه
اما اگر بگویم ته دلم به تو مکدر نمی ماند ؛ دروغ گفته ام

می دانی عزیز !
خودخواهی تو “عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم” بود
شاید وقت تمنای از لب هایت ، حرارت مرا به سخره می گرفت

اما خیر بود
خیر بودنش را امروز لمس می کنم

حالا که من تنها میوه ی ممنوعه ی تو

و تو بزرگترین میوه ی ممنوعه ی من شده ای

حالا که باید رفتار صمیمانه و گرمت را
با غریبه ها
ذلیلانه تماشا کنم
حالا دیگر دیر شده
برای اینکه التماست کنم

خودخواه باش

می بینی صوفی
خودخواهی آنقدرها هم که می گویی بد نیست

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

شدت حملات رژیم بعث هر روز بیشتر می شد و دیگر به همگان ثابت شده بود که جنگ ؛ جنگ ایران و عراق نیست . جنگ ایران و همه ی دنیاست .
هر روز تعداد زیادی از جوانان ما در جبهه ها شهید می شدند
عده ای جنازه هاشان با خبرشان میامد ، عده ای فقط خبرشان و عده ای هم هیچکدام …

اعلام عملیات کرده بودند ولی مدت ها حتی یک سرباز هم برای کمک به خط اضافه نشده بود .
از شهرها و پایتخت ، اخبار واضحی نداشتیم
اما حتما مردم درگیر جنگ های داخلی بودند که احوالی از ما نمی پرسیدند .

مهدی که دیروز از تهران آمده بود با چهره ای مایوس به من گفت :
برای چه می جنگی ؟
آنقدر داخل کشور جنگ داخلی هست که جلوی صدام حسین را هم که بگیری ، نخست وزیر مستعفی با جنجالی که بعد از استعفایش درست کرده ، مملکت را دودستی تحویل اربابِ صدام حسین می دهد .
مهدی می گفت :
ای کاش جنگ نبود تا ….

و این بود خوابی که خمینی نامی امام ، فقط با آینده نگری اش نگذاشت تعبیر شود …

همین! مال هیچکس نیست!

بسیجی

24 ژوئن 2009

سلام

بی ایمان شده ایم
فکر می کنیم حالا که یک بار اقلیت مملکت ما مرز ده میلیون را شکسته ، چقدر کار برای ما سخت می شود
فکر می کنیم حالا که همه ی دنیا پشت اغتشاش گران قد راست کرده اند ، کار تمام است
فکر می کنیم حالا که آن ها اهدافشان را با دیکتاتوری رسانه ای دنبال می کنند  ، باز کردن این گره دشوار است

بی ایمان شده ایم
یادمان رفته نبردی را که در آن هجده ملیت اسیر داشتیم
یادمان رفته که از شرق ترین نقطه ی کره ی خاکی تا غرب ترین آن جلوی بسیجیان این مملکت زانو زدند

بی ایمان شده ایم
فکر کردیم الله اکبر آن ها جنسش این الله اکبرهاست که می شنویم
فکر نکردیم که شاید عده ای الله اکبر را “اکبر خداست” معنی می کنند
فکر کردیم این بار طرف حساب ما هموطنان ما هستند
فکر نکردیم آخر هموطن که به رای اکثریت بی احترامی نمی کند
فکر نکردیم آخر هموطن که صدایش از بی بی سی و سی ان ان پخش نمی شود
فکر نکردیم آخر هموطن که به بسیجی سنگ نمی زند

بی ایمان شده ایم
یعنی بی ایمانمان کردند
تکنوکرات های پیراهن روی شلوار
تکنوکرات های ریشوی وابسته به خاندان مطهر هاشمی
این ها را میان خودمان راه دادیم
گذاشتیم در لباس بسیجی ، با شعار رهبری ، نه آن شلوغ کن ها را که مردم خوبمان را کتک بزنند
گذاشتیم ایمانمان را بفروشند

بی ایمان شده ایم
بی ایمانی شهامت را از ما گرفت
شهامت نکردیم یک سوزن به منحرفِ در لباس بسیجی بزنیم و یک جوال دوز به اغتشاش گران در لباس معترض
بعد آن هم نتیجه از دست رفتن شهامت در برخورد با همان اغتشاش گران شد
فقط کسی می تواند مصلح خوبی باشد که خودش صالح است ( این ربطی به اون جمله ی معروف ندارد )

گفته بودند به ما :
می کشد در همه کس
غم نان
ایمان را

در شبی سرد چو مرگ
که هوا می لرزید
و تن خسته شهر
بستر برف زمستانی بود
راهی خانه شدم.
من -گرسنه-
پدرم را دیدم
که در آن ظلمت سرد
با یخ حوض قدیمی حیاط
جنگ سختی می کرد
تا ز خون دشمن
بعد از آن جنگ وضویی سازد

پدرم -بی که کلامی گوید-
گفت با من: پسرم!
چاره مشکل ما
ایمان است.
* سید حسن حسینی

بسیجی باشیم
و با ایمان

همین! مال هیچکس نیست!

اعتراض ایرانی

22 ژوئن 2009

سلام

آدم قشون محله را وقتی توی خونه با پدر ، مادر ، خواهر و برادران خودش دعوا می‌کنه صدا نمی‌زنه

اغتشاشات

اعتراض به زبان غیر مادری معنایی جز این نداره

اغتشاشات

یعنی ما خودمون عرضه‌ی اداره‌ی مملکتمون رو نداریم ؛ لطفا شما اجنبی‌ها بیایید و حقمون رو بهمون بدید

سرباز آمریکایی

تصویر یک سرباز بیگانه در حال حمل حقوق شهروندی ایرانیانِ بی عرضه

همین! مال هیچکس نیست!

نمک و فلک

19 ژوئن 2009

سلام

دوازده ساله بودم
معلم تاریخی داشتیم به نام دلاوری
تمام بچه‌های کلاس اعتقاد داشتند که او بین بچه‌ها فرق می‌گذارد
شاید بیشترین کتک را در طول مدت تحصیلی از او خوردم
دستانش قدر کوهی سنگین بود
یک بار که اتفاقا روز آرام کلاسش هم بود ؛ حین درس دادنش ناگهانی بغضم ترکید
بی‌توجه به چشم‌های خیره و تمسخرآلود همکلاسی‌ها بلند شدم و با چانه‌ای لرزان ، بدون اجازه شروع کردم :
“آ قای  دلا وری   شُ ما   بین  ِ بَ  چه‌ها   فرق   می  ذارین …”
فراموشم نمی‌شود ؛ نفسم بند می‌آمد و قطره قطره اشکم می‌ریخت  …
معلم تاریخ اما در نهایت سردی گفت :
ببینید بچه‌ها ! یک تفاوت داریم ، یک تبعیض
من بین شما تفاوت قائلم ، چون شما با هم متفاوتید
اما من هیچ‌وقت بین شما تبعیض قائل نمی‌شوم

falak

آن سال در نهایت سختی و خیلی دیر باورم شد ، تفاوت‌هایی در اصل خلقت آدم‌ها وجود دارد
خیلی هم درد داشت

اما …

این روزها -وارونه- مدام سعی می‌کنم تفاوت‌ها را نادیده بگیرم
بی‌توجه به چشمان خیره و تمسخرآلود اطرافیانی که از رنج‌ها و بغض‌هایم آگاهند مدام با چانه‌ی سفت ، حدیث نفس می‌کنم :
“هر کسی بود ، همین می‌شد که هست
فرقی نمی‌کند
تفاوتی ندارد
…”

و این‌بار نه آقای دلاوری که فلک است که فلکم می‌کند تا بفهماندم که باید تفاوت‌ها را نادیده بگیرم
یک‌جا کسی که با همه عالم برایم فرق می‌کند را مثل همه انگارم و در اوج تبعیض حقش را وحشیانه پایمال کنم
این روزها چه راحت و زود ، احمقانه باور کردم که توفیری نمی‌کند ؛ او با تو ، با آن ، با ایشان ، با من …
خیلی هم درد دارد

پ.ن :
1- تمام جرقه‌ی این نوشته اینجا خورده شد .
2- دوستانی که نم نمک را با ریدر دنبال می‌کنند لطف کنند و حتما از این آدرس فید استفاده کنند .

همین! مال هیچکس نیست!