قیصر امین پور…

2007/10/31


سلام

من هم مثل همه دوستان جا داره تسلیت بگم این ضایعه را

خیلی دلم شکست اما نمی دونم چرا اشکم جاری نشد!!

راستش پیام آقا خیلی عجیب بود و غم را می شد از بندبندش خواند

آقا جان آرزوهایی را خاک کرد یعنی چی؟

نگو . نکن . اینقدر دل من را آتیش نزن قربانت بشم

بماند که اومده بودم اینجا چی بگم و چی گفتم اما خیلی تلخه برای خودم تسلیت گفتن …

خدایا عاشقان را باغم عشق آشنا کن

نمی دونم وقتی این رو می گفتی چی از دلت می گذشت اما دلی که تراوشاتش این حرفها باشه معلومه کسی جز خدا توش راهی نداره

7749_800.jpg7760_126.jpg

همین مال هیچکس نیست !

Advertisements

6 Responses to “قیصر امین پور…”

  1. حامد Says:

    دل همه گرفته است توی وبلاگستان.
    جاری باشی…


  2. سلام
    فکر کنم درستش این باشه:
    خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن!
    شایدم من اشتباه می کنم.

  3. کمال Says:

    ما هم منتظریم یک نفر بمیره تا بیفتیم به جانش و قربان صدقه اش برویم.
    به خودت نگیری رفیق اما عادت بدیست مرده پرستی

  4. حمید Says:

    سلام بر شما
    …درد سنگینی است …تسلیت راست می گوی واژه های درد /اوری است … ما از او چند شعر خوانده ایم وبا او نبوده ایم ….ببین آنها که بوده اند چه می کشند …در راس انها رهبر فرزرانه انقلاب…راهش پر رهرو…خدانگه دار


  5. دردهاي من جامه نيستند تا ز تن درآورم
    چامه و چکامه نيستند تا به رشته ي سخن درآورم
    نعره نيستند تا ز ناي برآورم
    دردهاي من نگفتني است
    دردهاي من نهفتني است
    دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست
    درد مردم زمانه است
    مردمي که کفش هايشان درد ميکند
    مردمي که چين پوستينشان
    مردمي که رنگ روي آستينشان
    مردمي که نامهايشان
    جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
    درد مي کند
    من ولي تمام استخوان بودنم
    لحظه هاي ساده ي سرودنم
    درد مي کند
    انحناي روح من
    شانه هاي خسته ي غرور من
    تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
    کتف گريه هاي بي بهانه ام
    بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است
    دردهاي پوستي کجا؟
    درد دوستي کجا؟
    اين سماجت عجيب
    پافشاري شگفت دردهاست
    دردهاي آشنا
    دردهاي بومي غريب
    دردهاي خانگي
    دردهاي کهنه ي لجوج
    اولين قلم
    حرف، حرف درد را
    در دلم نوشته است
    دست سرنوشت
    خون درد را
    با گلم سرشته است
    پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
    درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
    پس چگونه من
    رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن جدا کنم؟
    دفتر مرا دست درد مي زند ورق
    شعر تازه ي مرا درد گفته است
    درد هم شنفته است
    پس در اين ميانه من
    از چه حرف مي زنم؟
    درد حرف نيست
    درد نام ديگر من است
    من چگونه خويش را صدا کنم؟
    مرحوم قيصر امين پور

  6. ناتاناييل Says:

    خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن!!!
    شايد ميخواستي ما رو تست كني!كي ميدونه؟؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: