ضبط صوت

2007/11/26

سلام

چند وقتی هستش که توی مدرسه ما دارند از کلاسهای درس فیلم برداری می کنند . صدای بعضی کلاس ها را هم ضبط صوت گذاشتند و ضبط می کنند .

جدی چقدر تاثیر داشت. این چند روز به نظر من و خیلی از دوستانم درس دادن برخی اساتید چندین برابر بهتر از قبل شده . بعضی اساتید را اصلا سر کلاس شک داشتم که خودشونند یا کس دیگه . همه این ها فقط به خاطر یه ضبط صوت کوچک ؟!!!

خدا رو شکر کار ضبط صدای کلاس ها توی مدرسه به من واگذار شده. من هم نه اینکه سوء استفاده کنم اما از این مسئولیت استفاده کردم و بعضی از کلاس ها را بدون دلیل ضبط می کنم تا اساتید یه مقدار بیشتر مایه بگذارند.

چه خوب بود اگه همه این موضوع را باور می کردیم که کسی خیلی بزرگتر از مسئولین ، قرار هست فیلم زندگی ما را ببینه و نظر بده . کاش همیشه دو ضبط صوت ، یکی رو شانه چپ و دیگری روی شانه راست خودمون می دیدیم.

چی بگم ؟ همین دیگه!

مال هیچکس نیست!

سلام

قال رسول الله:

اذا ارادلله بعبد شرا جعل فقره بین عینیه

رسول خدا فرمودند:

وقتی خداوند برای بنده ای اراده شر کند قرار می دهد فقرش را جلو چشمانش

تو که برای من بد نمی خواستی!

چرا اینقدر بی کس ام را به رخم می کشی!؟

فقر من ؛ فقر من ، چیزی به ذهنم نمی رسد . از کجای فقرم بگویم . ای بابا سرگیجه مثلا امشب عید است هااا!

وقتی حرف ها چه زدنش و چه شنیدنش به هیچ درد نمی خورد وقتی هیچ حرفی آرامت نمی کند … هیچ وقت نشده بود تمام توتون پیپم را یک جا بکشم و همه دودش را بخورم . نیاز به سرگیجه داشتم . این دود به هیچ درد من نخورده فقط گاهی که خیلی دود می خورم یک جور غریبی به سرگیجه ام کمک می کند . هر کامی که بیشتر می کشیدم ، کیف و کفش هایم سنگین تر می شد . چشم هایم سر جایش می لرزید . نمی دانم چشم هم مثل دل وقتی می لرزد محکم می شود یا نه .

به زور بین عروسک های دست فروشی که داد می زد : شب عیده . حراجی …. دوتا عروسک پیدا کردم . یک آقا فیل که از بس دروغ گفته دماغش دراز شده و یک جوجه که مثل روز اولی که دیدمش روسری آبی به سر کرده . جوجه خانمی که الآن رو به روی من توی حرم خانم معصومه نشسته و با همان یک چشمی که ندارد به من خیره شده. آره یک چشم بیشتر ندارد.

این را می فهمم که آدم تا عاشق نباشد نمیتواند قلم دست بگیرد و بنویسد. می پرسی از کجا؟ از اینی که الآن دستم به نوشتن نمی رود . تمام خلقت را با دلم جستجو می کنم ولی اثری از کسی یا چیزی که دل در گروش داشته باشم نیست. آری حقیقتا من عاشق هیچکس نیستم . وقتی نیستم به دلیل یک سری فعل و انفعالات شیمیایی وققنوسی نتیجه میگیرم که هیچ وقت هم عاشق نبوده ام . به شدت بوی دود می دهم . هیچ خبری از دنیا نیست . هنرمند که نیستم تا داستان پست مدرن بنویسم که نه واقعه ای درش باشد و نه اثری . بزرگ هم نیستم که به قولی اوهوم گفتنم هم برای کسی اثر هنری بشود. از چه بنویسم .

هر چه دود می خوردم با حیرت به کیفی که هر لحظه سنگین تر می شد نگاه می کردم و این احساس بیشتر درم زنده می شد که همه سنگینی کیف و کفش و پلک هایم مال خاطراتی است که به دوش می کشم

یک نتیجه اخلاقی و یک آرزو

1- شاید اگر فیل ها گوش های بزرگی نداشتند آنقدر مجبور نبودند دماغ های بزرگی داشته باشند

2- کاش هیچ جوجه ای یک چشم نبود .

همین. مال هیچکس نیست ! 

گل محبوبه

2007/11/18

سلام

سه هفته ای بود که خواب و خوراک نداشتم

تا حالا به هیچ کس اینقدر فکر نکرده بودم. سه هفته اضطراب . حتی یک لحظه هم تلفنم را خاموش نکردم.توی حمام و توالت هم دستم به گوشی بود…

خدایا چرا زنگ نمی زنه ؟! سه هفته قبل بود. همه خواب بودند . قرار بود جواب تلفن کسی رو ندیم اما وقتی شماره اش را دیدم نتونستم . نمی دونم چرا؟ تا ردی ازش پیدا می شه توی دلم یه چیزی می لرزه . دل تنها بناییه که وقتی می لرزه محکم تر می شه .

-سلام حالت خوبه؟

– همه خوابند

-….

-چشم بهش می گم

بعدش با صدایی که تسبیحات اربعه نماز رو می خونم

– ببین این شماره تلفن همراهم هستش 0935…

– اِ … مبایل خریدی؟

شماره رو نوشت . احساس کردم خوشحال شد . قلبم تند تند می زد. همه این دل آشوبه ها از همان موقع شروع شد.

سر سفره صبحانه که به خاطر از خواب شدن دوستان تا حدود ساعت یازده عقب افتاده بود تلفنم که خلاف همیشه روی زنگ بود به صدا در آمد. بالا پریدم… تا آمدم خودم را جمع کنم دستی زودتر از من گوشی را برداشت… زبانم بند آمده بود.با عجله و اضطراب گفتم

– نباید این تلفن را شما جواب بدی…

منتظر جواب نماندم و به سرعت گوشی را از دستش قاپیدم . خودش بود.اما اینجا… . کاش توی جهنم بودم و جایی مثل اینجا نبودم که معذوریت تلفن جواب ادن همراهم باشد. دیگر وقت سکته بود . چند بار پشت سر هم زنگ زد.

– تورو خدابس کن …. اینقدر زنگ نزن … نمی تونم … نمی شه … خدا

هر کار کردم نتونستم تنها از خانه بیرون بیام . انگار بو برده بودند . قرار شد بعد صبحانه بیرون بریم . این میان فقط تونستم به بهانه شلوار عوض کردن چند لحظه برم توی اتاق …

– الآن نمی شه … ببخشم —جان

صدای باز کردن در آمد. قطع کردم وشلوارم را بالا کشیدم.

صدای خرد شدن استخوان هایش را ؛ صدای شکستن غرورش را؛ صدای له شدن دلش را می شنیدم . چه موزیک غم انگیزی .تکنو . صدای گرومپ .. گرومپ قلبم عجب باسی داده بود…

کسی…گرومپ…نبود…گرومپ…خب دیگه…گرومپ…صبحانه…گرومپ…خوردی بریم…گرومپ….گرومپ

چشمام رو بستم و سعی کردم به خودم آرامش بدم . فایده نداشت . آرزو کردم دیگه هیچ وقت چشمهایم را باز نکنم. صدایش را می شنیدم . انگار گریه می کرد . انگار کوچک شده بود…. نه ؛ من کوچک شده بودم … به خدا دستم بسته بود…

صدای قلبم را میگفتم یا صدای خرد شدن او را ؟ دستم را می گفتم که بسته بود

قبل ها هم معنی این را چشیده بودم .

– تو اصلا می دانی این دختر چه کاره است؟

– نه چه کاره است ؟!

– یک بار به چند تا از دوستان گفته دلم می خواهد از فلانی ( من ) بوسه ای بچشم.

-!!!

عصبانی می شوم. انگار قلبم دارد از جایش کنده می شود. یک آن همه گذشته را به یاد می آورم…

روزی که مرا برد تا به دوستش معرفی کند برای ازدواج. آن همه غم و اجبار را که پشت آن آرایش ملایم پنهان کرده بود… .شبی که شب قدرش می گویند . آنقدر دلقک بازی در آورده بودم که از خنده همه شان لیسه می رفتند . خودم هم می خندیدم. اما همیشه وقتی خنده بند می آید یه بغض توی گلویم رسوب می کند… . روزی که به خیال خودم فکر می کردم دارم او را عروس بهترین دوستم می کنم … . شبی که اشکهایش سوخت آتش دلم شد و برایم از تو زرد در آمدن سلمان گفت . اینها همه سکانس هایی بود که خودش هم بازیگر بود . الباقی و غیبت هایش بماند …

چه می گفتم ؟ بازیگری را می گفتم یا گذشته را ؟! بوسه را می گفتم … . همه فکرها را فرو خوردم و با تشر جواب دادم

– تو حق نداری آبروی کسی را پیش من ببری!

– نه من فقط خواستم بگویم تا کمی مواظب باشی . بلآخره هرکسی از جایی شروع می کند.

– اوفقط خواهر من هست ! این رو بفهم .

حق را میگفتم یا بوسه را؟! اضطراب را می گفتم.

چند باری هم قبلا از او این چنین شنیده بودم . می دانستم زیاد خوش نام نیست .می دانستم سوتی هایی هم داده . اما رفاقت گودی و غیر گودی بر نمی دارد.

بعد از آن قطع کردن اضطراری دیگر زنگ نزد… حتی شب ها موقع خواب هم تلفن همیشه لرزانم را توی دستی که زیر سرم بالش بود ، فشار می دادم. بلکه بلرزد و دلم را بلرزاند و از خواب بیدارم کند . نلرزید. این بنا تنها بنایی است که وقتی می لرزد محکم تر می شود…

چند هفته گذشت. هر روز نگرانی ام بیشتر می شد. تازه می فهمیدم که چقدر مهم هست . تازه می فهمیدم رفاقت چیست؟! همه اش می دیدم که نشسته و می گرید.آخر این دل چقدر جای نگرانی دارد… ؟!

یک شب بیخود به پارک زدم. شب سردی نبود اما انگشت های دستم ، همین طور گوش ها و نوک دماغم یخ کرده بود.به پارک که رسیدم توی دلم بدجور هوای بارون نم می زد. خودم را به حوض رساندم . دستم را توی آب فرو کردم…افاقه نمی کرد. چند مشتی به صورتم از اون آب سبز رنگ پاشیدم. بوی ماندگی آب توی مزاجم پیچید. افاقه نکرد. دستهایم را تا بازو توی آب فرو بردم . سرما توی همه بدنم پیچید اما باز هم افاقه نکرد. دستهایم را کاسه آب کردم و جلی صورت بردم .

-شرم نمی کنی؟

– ای بابا به من چه که من از بالا ها بی خبرم

آب را بالا پاشیدم . چند لحظه بعد انگار دنیا را سیل برد . قطرات باران محکم به سرو صورتم می خورد. خدایااااا… نکند عاشق شده باشم؟! خدااااا جونم . من دیگه طاقت رسوایی ندارم… خدایا همین که تو می دونی واسه من کافیه اما اون چی ؟؟؟

برگشتم و مسیر حوض آب پارک را تا مدرسه و حجره با چشم دنبال کردم. نشئه ی نشئه . راه افتادم .چقدر شهر خلوت شده بود. انگار نمی دیدم آن همه چشم را که خیره به دیوانگی و مستی من نگاه می کردند . چیه؟! دیوانگی که نگاه ندارد؟ زیر لب با خودم زمزمه می کردم . حتما اگر من هم درویش مصطفایی داشتم همین ها را می گفت.

حکما باید دید هر کاری در چه حوزه ای انجام شده؟ نیت است که به اعمال وجهه می دهد . توجیه …! یا علی مددی!

سرم پایین بود و مسیر تبرزین درویش دلم را می رفتم که خودم را جلوی پله های مدرسه دیدم. به زور خودم را بالا کشیدم و پیچ تند دالان را رد کردم. علی آخر دالان پای تلفن کارتی مدرسه ایستاده بود و داشت با تلفن حرف می زد. بلند بلند می خندید. با حسرت نگاهش کردم.دستم را توی جیبم شلوارم بردم وتلفنم را توی دستم محکم فشار دادم . خبری از لرزش و پس لرزه و این ها نبود. از کنار علی رد شدم . سلام کردم . اصلا نفهمید . گرم گرم بود. توی حیاط مدرسه هم حوض داشتیم اما خالی … . چند دور، دور حوض تلو تلو چرخیدم . آمدم به طرف حجره برم که ناگهان صدای قهقهه بلند علی نظرم را جلب کرد. انگار سرم دنگی صدا کرد. یه چیزی توی سرم محکم زمین خورد. با عجله طرف علی دویدم . توی راه یه کندری خوردم و کنار علی روی زمین خوردم. به زور بلند شدم. تحمل نداشتم صبر کنم . چسبیدم بهش . می دونستم آدم از کاشان زنگ نمی زنه به نامزدش که واسه اش حدیث کسا بخونه که . می فهمیدم حضور من اون هم توی اون فاصله کم آزارش می ده . مجبور بودم. بلآخره جواب داد. چسبیدنم را می گم. تلفن را قطع کرد . خواست کارتش را در بیاره. دستش را گرفتم .

– اجازه هست من با کارتت تماس بگیرم؟

– قابل نداره

میخواست تلافی کنه . اون هم کنار نرفت و چسبید بهم . برای من که فرقی نمی کرد. کار من از این حرف ها گذشته بود. شماره گرفتم . 0334263…. . بووق … بوووق … الو . صدا آشنا بود . اما نه اون صدایی که می خواستم . گوشی را محکم سر جاش کوبیدم و بدون تشکر یا حرف دیگه ای راه به طرف حجره کج کردم. شنیدم که علی زیر لب گفت . دیوونه .راست می گفت . توی حجره که رسیدم یه حسی به اضطراب قبلی اضافه شد. وحشت. آشنا بود. بد جور سوتی داده بودم. آخر همه می دانستند که من کاشان هستم . حتما فهمیده بودند که مزاحم تلفنی من بودم . فرقی نمی کرد. اما وحشت داشت . تا نرسیدم اصفهان و به چشم خودم ندیدم که خبری نشده این حس کنار نرفت . دلم نمی خواست مشکلی درست بشه . برای خودم که نه برای اون را می گم .

کم کمک داشت ظهر می شد . شب باید بر می گشتم . صدای قلبم هنوز بلند بود . توی ترمینال دنبال بلیط کاشان بودم . چند دقیقه ای بی هدف راه می رفتم . بدون اینکه از کسی سوالی کنم . راستش اصلا شک داشتم بلیط بگیرم یا نه . بی خبر کاشان رفتن محال بود. توی همین فکرها بودم که بازم صدایی توی گوشم دنگ ئنگ کرد. الووو….. برگشتم . پای تلفن یه کم ایستادم . بلاخره دست کردم و کارت زدم . 03342. گوشی از دستم ول شد . گرفتم سر جاش کوبیدم . دستم را از گوشی بر نداشته بودم . دوباره برداشتم . 0334263… . بووق … گرومپ…بووق…گرومپ… الو. صدا آشنا بود . همون صدایی که منتظرش بودم .

الآن آرامم. حالش خوب بود.

ببخشید از بابت اینکه طولانی بود و نقطه هم زیاد داشت .هر نقطه تیری هست به قلب پاره پاره من . نقطه یعنی اینکه باید یک جمله دیگر را هم تمام کنم بدون اینکه منظوری را باهاش به کسی رسانده باشم.

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

ناراحت ونگران از عمری که صرف کردم تا سایه روشن این صادق خان را بخوانم.بلاخره ما هم یه بلوفی زدیم وگفتیم که می خواهیم کامل از این سایه روشن حرف بزنیم وحالا هم دارم جور بلوفی که زدم رو میکشم والا اصلا برای خودم هم در باره اش نوشتن جذاب نیست!

زنی که مردش را گم کرده بود داستان دختری به نام زرین کلاه دختر روستایی که در یک خانواده بی فکر و خیلی بد ؛ بدون پدر زندگی می کند. زرین کلاه از این شرایط سختش به ازدواج با گل ببو پناه می برد.گل ببو مردی با ظاهر کاملا مردانه ،زرنگ ، با خلق گشاده (البته مثل خیلی از مردها تا قبل از ازدواج ومنحصرا در بیرون خانه)

بدرقه شب ازدواجش ناله و نفرین مادر و خلاصه شروع زندگی مثل همه زندگی ها شیرین ولی در ادامه نه مثل همه زندگی ها …

گل ببو سرناسازگاری می گذارد و کتک کاری ها و بی توجهی ها بالا می گیرد . تبدیل می شود به مردی هوس باز ، معتاد ، پرخاشگر و خودبین و بلاخره یک روز زرین کلاه را رها می کند و می رود.

زرین کلاه با بچه ای در آغوش به دنبال شوهرش می رود. او را می یابد اما در حالی که گل ببو دیگر مرد کس دیگری است و برای خود زندگی تازه ای را شروع کرده. گل ببو اظهار ناآشنایی می کند و همه امید زرین کلاه را در حالی که هنوزاو را احمقانه دوست دارد ناامید می کند . زرین کلاه هم بچه اش را رها می کند و تازه می فهمد که قافیه را باخته.

همه این داستان خلاصه می شود به تشریح نه چندان جالب ونسبتا زننده وضعیت فیزیکی زرین کلاه و گل ببوو البته اظهارتاثیرات وهم آمیز زناشویی ها و… در روان مردم من جمله مجردات و متاهلین و صد البته مثل همه نوشته های صادق اینجا هم جای بی اعتقادی و حتی به مسخره گرفتن برخی عقاید مذهبی خالی نیست!

وقتی داستان را برای بار چندم ورق می زدم با خودم گفتم بی شک صادق مخاطبان خود را دراز گوش می پنداشته آخر ریتم پیام افسردگی در تمام نوشته هایش یکسان است .

جالب بود برایم :

همه با بی اعتنایی مشغول کار خودشان و گذارانیدن وقت بودند. کسی برنگشت به او نگاه کند. مثل این بود که زندگی به پیش آمدهای او اهمیتی نمی گذاشت … بی اراده ، بی نقشه با قدم های تند زرین کلاه از جلو خانه ها و کوچه ها گذشت…

سرانجام زرین کلاه با مرد دیگری که خصوصیات مورد علاقه او را داشت به راه جدید دیگری رفت

مردی که به شلاق زدن عادت داشت و تنش بوی الاغ سرطویله می داد…

همین!مال هیچکس نیست!

س.گ.گ.ل

2007/11/04

سلام

یک جلد کتاب قدیمی با جلد سفید ومشکی و قهوه ای ( سایه روشن )

یک چهره سیاه وسفید از نویسنده ای که نامش برای من خیلی آشناست صادق هدایت

سایه روشن: هفت داستان در این کتاب نوشته شده که می خواهم یکی یکی براتون در موردش بنویسم؛ البته اگه عمری باشه

یه نکته هم بگم که مطلقا قصدم تایید و رد هیچ شخصیتی نیست اما واقعا برام خیلی جالب هستش از صادق نوشتن

داستان اول، داستانی از دو هزار سال بعد!! به نظرم خیلی سخته از این همه دورتر نوشتن

تصورش خیلی سخته آن هم وقتی صادق فقط جنبه علمی وعقلی بشر را دوهزار سال جلو برده است و کاملا بی اعتقادی در نوشته اش موج می زند. با این حال آنقدر هنرمندانه و با قلم روانی نوشته است. هر بار که به این فکر می افتم که بین این کلمات جای خدا خالیست باز هم میخواهم خالی باشد تا ببینم بدون خدا دنیا چه می شود؟

باور کنید اگر سرانجام زندگی اش به خودکشی منتهی نمی شد با خودم می گفتم کاملا عامدانه این گونه نوشته تا ببینیم دنیا بدون خدا چقدر زشت است!

دو هزار سال بعد همه چیز به دست بشر فتح شده بود اما یک درد هنوز باقی است وان درد زدگی و بی هدفی و بی مقصدی است

هر چیزی که شاید مادیون آرزوی آن را داشته باشند در قصه صادق هست و همه چیز در اوج؛ موسیقی ، فناوری ، تلویزیون ، مبلمان ، درها ، ماشین ها و همه چیز

با خودم میگفتم همه چیز رام بشر و بشر هنوز هم وحشی

همه چیز رام دل و دل رام توحش

سوسن زیبای قصه چنان که صادق می گوید دیدنی است!

منزل سوسن با بهترین تجهیزات و گلخانه ای مصنوعی

– آخر دنیا

– آخر دنیا؟!

– اوه ببخشید . انقراض نسل بشر . می خواهند همه مردم را در شهرها جمع کنند وبا قوه برق یا گاز یا وسیله دیگر همه را نابود کنند تا نژاد بشر آزاد شود . در اخبار شبتاب دیدم که گویا فقط منتظر لختی های naktkulturler هستند. یک دسته از آنها گم شده اند ولی دیروز نماینده آنها با شرایطی قبول کرده تا تسلیم شود ودر خودکشی عمومی شرکت کند.

ولی دوباره دیشب نشان میداد که نتوانستند با آنها کنار بیایند و همه منتظر پیشنهاد پروفسور راک هستند. انگار قرار است امشب پیشنهاد تازه ای به دنیا بدهد

تصور چنین اخباری خیلی عجبیب است در دنیایی که هیچ کس به مرگ طبیعی نمی میرد و روزانه دویست و پنجاه نفربا خود کشی می میرند! جدا بشر بدون تو به کجاها که نمی رود

سوسن دختری است بسیار خشک که همه مقتش را صرف ساختن مجسمه از اجسام سخت و بی روح می کند جالب این است که در جواب پسری که ادعای عشق او را دارد. با توجه به اینکه اینقدر راغب به خودکشی عمومی است می گوید من فقط برای دلم کار می کنم ونه برای ماندگاری در میان بشر که دیگر بشری وجود نخواهد داشت

جالب است که سوسن از اکثریت و اقلیت، بشر و همچنین کسانی که مبتلا به جنون خدمت به جامعه هستند متنفراست

مجسمه عجیبی را در داستان به تد نشان می دهد؛ مجسمه ای سه پهلو جلوی پرده مخمل خاکستری رنگ. یک طرف زمینه آنرا دانه های تخم کرم ابریشم و میان آن یک کرم بزرگ روی برگهای توت مشغول خوردن که زیرش نوشته ( بچگی یا نادانی )

طرف دیگر ، همین کرم در میان پیله ای که برای خود تنیده است و اطرافش را برگ های درخت توت پوشانده ؛ زیرش نوشته ( تفکر یا عقل رسی)

طرف سوم همان کرم و پیله به شکل پروانه ای طلایی رنگ با چشمهای غیر عادی از حدقه بیرون زده و به سوی ستاره ای کوچک وکور در پرواز زیرش نوشته ( مرگ یا آزادی)

بالاخره پروفسور راک بعد از کلی لوس بازی و توضیحات عجیب و غریب پیشنهاد خودش را به دنیا ارائه می دهد.

سرم س.گ.ل.ل سرمی که نیروی جنسی را از بین می برد و تولید مثل را در بشر متوقف می کند و با این آمار خود کشی هم به زودی نسل بشر معدوم می شود. بدون درد و اجبار کسی.

سرم را با اشکال بین مردم توزیع می کنن. و به جای ریشه کن شدن نیروی جنسی میل به این نیرو صد چندان می شود. پیش بینی اش کار دشواری نیست . تصور خیابانهایی پر از بی بند وباری و پوچی تمام

تد جوانی عاشق پیشه ( حداقل به ظاهر) که بسیار ابراز علاقه به سوسن می کند

نمی خواهم همه گفتگوهای این دو را منتقل کنم شاید زیاد هم خوشایند نباشد اما همین قدر بگویم در دردآورترین قسمت این داستان وقتی تد ابراز عشق به سوسن می کند سوسن در جوابش میگوید:

متشکرم ، ولی آنقدر بدان که تو بچه ای … بچه ننه! تو از درد عشق کیف می کنی و نه از عشق و این درد عشق است که تو را هنرمند کرده. این عشق کشته شده. اگر می خواهی امتحان کنی من حاضرم . این هم تخت خواب (اشاره به تخت)

وااااای سرم سوت کشید انگار که وقتی با عشق من هم چنین برخورد شده بود …

سوسن: آیا هیچ وقت مرا در خواب دیده ای؟

-چرا، فقط یک بار و از خودم بیزار شدم

– همانطوری که مرا در خواب دیده ای همانطور مرا میخواهی آن به طور حقیقی بوده همین شهوت کشته شده است که به این صورت در آمده!

– خواب دیدم که تورا کشته ام و مرده ات را به آغوش کشیده ام

-باز هم حاضرم می توانی خوابت را در بیداری تعبیر کنی

اما همین سوسن بعد از تجویز اشتباه پروفسور راک تمام مجسمه های خود را خراب کرد و به جای آن این گونه ساخت ؛ مجسمه ای بلند که با روشنایی قرمز رنگی می درخشید، مجسمه دو حشره با اندام مسی رنگ ؛ به هم چسبیده و سرهایشان یکی شبیه سوسن و یکی شبیه تد در حالی که دستهای تد در بدن سوسن فرو رفته بود…

فکر میکنی میل بشر به مردن کمتر از میل به زندگی است ؟!

واقعا باید اینگونه می شد تا اینگونه بشود؟

آخر قصه تد و سوسن در آغوش یکدیگر آرام می میرند ومار سفید رنگی دور آن ها چنبره زده و زندگی همه شهرنشینان را لختیهای جزیره به یغما می برد.

یک اشاره به فیلم باغهای کندلوس

ما همه پیکانیم . هنرمندمان ، نویسنده ، بازیگر ، نقاش همه و همه فقط اسم مسافر کش ها بد در رفته

شاید تنها چیزی که برای ما باقی مانده همین طبیعت است که گاهی چیزهایی را یاد ما می اندازد.

این خوش بینانه ترین نگاهی بود که می شد به این داستان پر از بی اعتقادی اما زیبای صادق داشت

کاش خودش فهمیده بود چه گفته….

همین مال هیچکس نیست!