گل محبوبه

2007/11/18

سلام

سه هفته ای بود که خواب و خوراک نداشتم

تا حالا به هیچ کس اینقدر فکر نکرده بودم. سه هفته اضطراب . حتی یک لحظه هم تلفنم را خاموش نکردم.توی حمام و توالت هم دستم به گوشی بود…

خدایا چرا زنگ نمی زنه ؟! سه هفته قبل بود. همه خواب بودند . قرار بود جواب تلفن کسی رو ندیم اما وقتی شماره اش را دیدم نتونستم . نمی دونم چرا؟ تا ردی ازش پیدا می شه توی دلم یه چیزی می لرزه . دل تنها بناییه که وقتی می لرزه محکم تر می شه .

-سلام حالت خوبه؟

– همه خوابند

-….

-چشم بهش می گم

بعدش با صدایی که تسبیحات اربعه نماز رو می خونم

– ببین این شماره تلفن همراهم هستش 0935…

– اِ … مبایل خریدی؟

شماره رو نوشت . احساس کردم خوشحال شد . قلبم تند تند می زد. همه این دل آشوبه ها از همان موقع شروع شد.

سر سفره صبحانه که به خاطر از خواب شدن دوستان تا حدود ساعت یازده عقب افتاده بود تلفنم که خلاف همیشه روی زنگ بود به صدا در آمد. بالا پریدم… تا آمدم خودم را جمع کنم دستی زودتر از من گوشی را برداشت… زبانم بند آمده بود.با عجله و اضطراب گفتم

– نباید این تلفن را شما جواب بدی…

منتظر جواب نماندم و به سرعت گوشی را از دستش قاپیدم . خودش بود.اما اینجا… . کاش توی جهنم بودم و جایی مثل اینجا نبودم که معذوریت تلفن جواب ادن همراهم باشد. دیگر وقت سکته بود . چند بار پشت سر هم زنگ زد.

– تورو خدابس کن …. اینقدر زنگ نزن … نمی تونم … نمی شه … خدا

هر کار کردم نتونستم تنها از خانه بیرون بیام . انگار بو برده بودند . قرار شد بعد صبحانه بیرون بریم . این میان فقط تونستم به بهانه شلوار عوض کردن چند لحظه برم توی اتاق …

– الآن نمی شه … ببخشم —جان

صدای باز کردن در آمد. قطع کردم وشلوارم را بالا کشیدم.

صدای خرد شدن استخوان هایش را ؛ صدای شکستن غرورش را؛ صدای له شدن دلش را می شنیدم . چه موزیک غم انگیزی .تکنو . صدای گرومپ .. گرومپ قلبم عجب باسی داده بود…

کسی…گرومپ…نبود…گرومپ…خب دیگه…گرومپ…صبحانه…گرومپ…خوردی بریم…گرومپ….گرومپ

چشمام رو بستم و سعی کردم به خودم آرامش بدم . فایده نداشت . آرزو کردم دیگه هیچ وقت چشمهایم را باز نکنم. صدایش را می شنیدم . انگار گریه می کرد . انگار کوچک شده بود…. نه ؛ من کوچک شده بودم … به خدا دستم بسته بود…

صدای قلبم را میگفتم یا صدای خرد شدن او را ؟ دستم را می گفتم که بسته بود

قبل ها هم معنی این را چشیده بودم .

– تو اصلا می دانی این دختر چه کاره است؟

– نه چه کاره است ؟!

– یک بار به چند تا از دوستان گفته دلم می خواهد از فلانی ( من ) بوسه ای بچشم.

-!!!

عصبانی می شوم. انگار قلبم دارد از جایش کنده می شود. یک آن همه گذشته را به یاد می آورم…

روزی که مرا برد تا به دوستش معرفی کند برای ازدواج. آن همه غم و اجبار را که پشت آن آرایش ملایم پنهان کرده بود… .شبی که شب قدرش می گویند . آنقدر دلقک بازی در آورده بودم که از خنده همه شان لیسه می رفتند . خودم هم می خندیدم. اما همیشه وقتی خنده بند می آید یه بغض توی گلویم رسوب می کند… . روزی که به خیال خودم فکر می کردم دارم او را عروس بهترین دوستم می کنم … . شبی که اشکهایش سوخت آتش دلم شد و برایم از تو زرد در آمدن سلمان گفت . اینها همه سکانس هایی بود که خودش هم بازیگر بود . الباقی و غیبت هایش بماند …

چه می گفتم ؟ بازیگری را می گفتم یا گذشته را ؟! بوسه را می گفتم … . همه فکرها را فرو خوردم و با تشر جواب دادم

– تو حق نداری آبروی کسی را پیش من ببری!

– نه من فقط خواستم بگویم تا کمی مواظب باشی . بلآخره هرکسی از جایی شروع می کند.

– اوفقط خواهر من هست ! این رو بفهم .

حق را میگفتم یا بوسه را؟! اضطراب را می گفتم.

چند باری هم قبلا از او این چنین شنیده بودم . می دانستم زیاد خوش نام نیست .می دانستم سوتی هایی هم داده . اما رفاقت گودی و غیر گودی بر نمی دارد.

بعد از آن قطع کردن اضطراری دیگر زنگ نزد… حتی شب ها موقع خواب هم تلفن همیشه لرزانم را توی دستی که زیر سرم بالش بود ، فشار می دادم. بلکه بلرزد و دلم را بلرزاند و از خواب بیدارم کند . نلرزید. این بنا تنها بنایی است که وقتی می لرزد محکم تر می شود…

چند هفته گذشت. هر روز نگرانی ام بیشتر می شد. تازه می فهمیدم که چقدر مهم هست . تازه می فهمیدم رفاقت چیست؟! همه اش می دیدم که نشسته و می گرید.آخر این دل چقدر جای نگرانی دارد… ؟!

یک شب بیخود به پارک زدم. شب سردی نبود اما انگشت های دستم ، همین طور گوش ها و نوک دماغم یخ کرده بود.به پارک که رسیدم توی دلم بدجور هوای بارون نم می زد. خودم را به حوض رساندم . دستم را توی آب فرو کردم…افاقه نمی کرد. چند مشتی به صورتم از اون آب سبز رنگ پاشیدم. بوی ماندگی آب توی مزاجم پیچید. افاقه نکرد. دستهایم را تا بازو توی آب فرو بردم . سرما توی همه بدنم پیچید اما باز هم افاقه نکرد. دستهایم را کاسه آب کردم و جلی صورت بردم .

-شرم نمی کنی؟

– ای بابا به من چه که من از بالا ها بی خبرم

آب را بالا پاشیدم . چند لحظه بعد انگار دنیا را سیل برد . قطرات باران محکم به سرو صورتم می خورد. خدایااااا… نکند عاشق شده باشم؟! خدااااا جونم . من دیگه طاقت رسوایی ندارم… خدایا همین که تو می دونی واسه من کافیه اما اون چی ؟؟؟

برگشتم و مسیر حوض آب پارک را تا مدرسه و حجره با چشم دنبال کردم. نشئه ی نشئه . راه افتادم .چقدر شهر خلوت شده بود. انگار نمی دیدم آن همه چشم را که خیره به دیوانگی و مستی من نگاه می کردند . چیه؟! دیوانگی که نگاه ندارد؟ زیر لب با خودم زمزمه می کردم . حتما اگر من هم درویش مصطفایی داشتم همین ها را می گفت.

حکما باید دید هر کاری در چه حوزه ای انجام شده؟ نیت است که به اعمال وجهه می دهد . توجیه …! یا علی مددی!

سرم پایین بود و مسیر تبرزین درویش دلم را می رفتم که خودم را جلوی پله های مدرسه دیدم. به زور خودم را بالا کشیدم و پیچ تند دالان را رد کردم. علی آخر دالان پای تلفن کارتی مدرسه ایستاده بود و داشت با تلفن حرف می زد. بلند بلند می خندید. با حسرت نگاهش کردم.دستم را توی جیبم شلوارم بردم وتلفنم را توی دستم محکم فشار دادم . خبری از لرزش و پس لرزه و این ها نبود. از کنار علی رد شدم . سلام کردم . اصلا نفهمید . گرم گرم بود. توی حیاط مدرسه هم حوض داشتیم اما خالی … . چند دور، دور حوض تلو تلو چرخیدم . آمدم به طرف حجره برم که ناگهان صدای قهقهه بلند علی نظرم را جلب کرد. انگار سرم دنگی صدا کرد. یه چیزی توی سرم محکم زمین خورد. با عجله طرف علی دویدم . توی راه یه کندری خوردم و کنار علی روی زمین خوردم. به زور بلند شدم. تحمل نداشتم صبر کنم . چسبیدم بهش . می دونستم آدم از کاشان زنگ نمی زنه به نامزدش که واسه اش حدیث کسا بخونه که . می فهمیدم حضور من اون هم توی اون فاصله کم آزارش می ده . مجبور بودم. بلآخره جواب داد. چسبیدنم را می گم. تلفن را قطع کرد . خواست کارتش را در بیاره. دستش را گرفتم .

– اجازه هست من با کارتت تماس بگیرم؟

– قابل نداره

میخواست تلافی کنه . اون هم کنار نرفت و چسبید بهم . برای من که فرقی نمی کرد. کار من از این حرف ها گذشته بود. شماره گرفتم . 0334263…. . بووق … بوووق … الو . صدا آشنا بود . اما نه اون صدایی که می خواستم . گوشی را محکم سر جاش کوبیدم و بدون تشکر یا حرف دیگه ای راه به طرف حجره کج کردم. شنیدم که علی زیر لب گفت . دیوونه .راست می گفت . توی حجره که رسیدم یه حسی به اضطراب قبلی اضافه شد. وحشت. آشنا بود. بد جور سوتی داده بودم. آخر همه می دانستند که من کاشان هستم . حتما فهمیده بودند که مزاحم تلفنی من بودم . فرقی نمی کرد. اما وحشت داشت . تا نرسیدم اصفهان و به چشم خودم ندیدم که خبری نشده این حس کنار نرفت . دلم نمی خواست مشکلی درست بشه . برای خودم که نه برای اون را می گم .

کم کمک داشت ظهر می شد . شب باید بر می گشتم . صدای قلبم هنوز بلند بود . توی ترمینال دنبال بلیط کاشان بودم . چند دقیقه ای بی هدف راه می رفتم . بدون اینکه از کسی سوالی کنم . راستش اصلا شک داشتم بلیط بگیرم یا نه . بی خبر کاشان رفتن محال بود. توی همین فکرها بودم که بازم صدایی توی گوشم دنگ ئنگ کرد. الووو….. برگشتم . پای تلفن یه کم ایستادم . بلاخره دست کردم و کارت زدم . 03342. گوشی از دستم ول شد . گرفتم سر جاش کوبیدم . دستم را از گوشی بر نداشته بودم . دوباره برداشتم . 0334263… . بووق … گرومپ…بووق…گرومپ… الو. صدا آشنا بود . همون صدایی که منتظرش بودم .

الآن آرامم. حالش خوب بود.

ببخشید از بابت اینکه طولانی بود و نقطه هم زیاد داشت .هر نقطه تیری هست به قلب پاره پاره من . نقطه یعنی اینکه باید یک جمله دیگر را هم تمام کنم بدون اینکه منظوری را باهاش به کسی رسانده باشم.

همین! مال هیچکس نیست!

Advertisements

11 Responses to “گل محبوبه”


  1. درد و غم آدم
    .. حرف دل آدم
    گاهی دو کلمه س مث پست قبلم
    و گاهی چن کلمه بیشتر (مث این پستم )
    ببخش به هر حال
    حرف دل من
    شماره نداره


  2. mamnoonam babate mohebbatet
    yas ali

  3. panthea Says:

    خيلي ساده و آشنا نوشتين … قشنگ بود …

  4. مظاهر Says:

    سلام. سرگیجه گرفتم.
    بسیار جالب. روان و مناسب بود.
    داستان عاشقی قشنگه … اینکه ندونسته و نمی دونم چه جوری وارد می شی.. چه جوری جلو می ری و چه جوری تمام … البته تمامی وجود نداره … همش ا دامس …
    من او توی جملات و کلمات و فضا سازی ها موج میزد.
    دلم گرفت وقتی که گفتی دل باید بلرزد … خیلی وقته دلم نلرزیده برای کسی … شاید چون سختی کشیده … سفت شده…
    نمی دونم به خدا .. گیج گیجم… سرگیجه دارم توی زندگی …

  5. مظاهر Says:

    از قبلش هم سرگیجه داشتم البته..
    قسمت بشود بیایم اصفهان یا کاشان پیشت … همش تو نیایی… حسن باید پیش قدم بشه … ما کی باشیم … جلوی بزرگتر …

  6. madaraneh Says:

    سلام اقای سرگیجه‌ی عزیز…
    ما آخرش نفهمیدیم…واقعی بود یا داستان؟اما خودمونیم‌ها…دل اگه بلرزد ….


  7. بمن میگفتی نمی تونی بنویسی ،دیدی حالا روی همه رو کم کردی!!داداشی خیلی خوب بلدی!مطلب قشنگی بود
    عزت نفس در اراده راسخ توست…مولای عاشقان علی(ع)


  8. سلام!
    قشنگ بود…
    همین!

  9. ناتاناييل Says:

    نمي دونم!

  10. امين Says:

    سلام.
    عجيب به دلم نشست!
    حكمن حرف دل بوده وگرنه به همين راحتي ته نشين نمي شد…اخوي دلت عجيب…هي!
    عجب كار هجوي است اين كامنت گذاشتن!
    اي كاش مي شد طور ديگري گفت و حتا نگاه كرد…نگفتنم مي آيد!
    دلم مي خواست آن شب كه به قاعده ي يك انسان عالق و باغل با هم فاصله داشتيم…روبرويت مي نشستم!
    هرچند كه…
    حرف هايم را جدي نگير…از اثرات پستتان است…هنوز گيجم…و شايد هم سرم گيج است…سرگيجه دارم…شايد!

    يا علي مدد(ي)…


  11. فال وطالع بینی باقران تلفن تماس 09149915159

    سلام
    از دیدن این کامنت خیلی تعجب کردم . اولش نخواستم تایید کنم اما گفتم شاید توضیحاتی که می دم کافی باشه .
    در بحث استخاره باید عرض کنم از انواع استخاره ( استخاره به قرعه . به مشورت . به رجوع قلبی .تسبیح . قران و ….) استخاره با قران کمترین میزان تایید و اعتبار را از نظر فقهی و اقوال معصومین علیهم السلام دارد . و برای تفال و فالگیری با قران به صراحت حرمت قائل شده اند . و شدیدا از اینگونه موارد اجتناب شود.
    همین! مال هیچکس نیست!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: