راه نامه

2008/02/17

سلام

ساعت حدود ده شب بود .چند بار از راننده خواسته بودم که برای نماز نگه دارد اما موثر نبود و هر بار می گفت : بذار یه رستوران سر راه هس که همیشه اونجا وایمیسسم، رسیدیم اونجا نگه می دارم هم برای نماز و هم شام  ؛ هر بار هم می گفت : نیم ساعت دیگه می رسیم . دیگر کلافه شده بودم . بلاخره حدود ساعت ده و ربع ایستاد .توی نمازخانه فقط من بودم و یک پیر مرد نورانی که خیلی هم چهره اش به دلم نشست . بعد از نماز رو کرد به من و گفت : پسرم ، بار چندم هست که مشرف می شید ؟ جواب دادم :  نمی دونم حاج آقا زیاد مشرف شده ام . با لبخند جواب داد :  پس معلومه آقا امام رضا خیلی دوستت داره . خنده ای کردم و سرم را پایین انداختم .
شام که اصلا دوست نداشتم بخورم کمی درب رستوران ایستادم و در افکارم غوطه خوردم تا بلاخره موقع حرکت شد.
دوباره توی دلم اضطراب افتاد که حالا برای نماز صبح چه کار کنیم؟ توی همین فکرها بودم و سرم را مثل همیشه تکیه داده بودم به شیشه اتوبوس و خط کشی های جاده را نگاه می کردم . سرم از لرزش ماشین به شیشه می خورد و تق تق صدا می کرد. این حالت را خیلی دوست دارم . سردی شیشه ، تکانه های ماشین ، خطوطی که با سرعت رد می شوند، همه و همه چیزش را دوست دارم .
باز غرق در افکارم بودم که خوابم برد . از خوابم چیزی ندارم که بگویم . شاید اگر تو بودی می نوشتی خواب امام رضا را دیدم اما نه . اصلا یادم نیست که چه خوابی دیدم . خواب بود و خواب . کسی داد زد : آقایون بلند شید نماز صبح قضا نشه … از جا بلند شدم . خیلی مضطرب . توی دلم گفتم حتما گذاشته آخر وقت نگه داشته . سریع بلند شدم و بدون اینکه حتی کاپشن بپوشم پایین دویدم . نگاهی به چپ و راست انداختم و راه وضوخانه را پیدا کردم . از پله ها که پایین رفتم مثل همیشه شلوغ بود . توی صف ایستادم و طبق معمول آخرین نفری بودم که برای دستشویی نوبت بهم رسید . … . از دستشویی که بیرون آمدم فقط پیرمرد زیبا آنجا بود که وضویش تمام شده بود و داشت وضوخانه را ترک می کرد . مشغول وضو شدم . عجله داشتم که نکند دیر برسم و حق کسی ضایع بشود . وضو را گرفتم و بالا دویدم . دویدم به طرف مسجد که دیدم ای بابا در مسجد قفل هستش . باز این طرف و آن طرف را نگاه کردم . چند بار فاصله ای که اطراف مسجد روشن بود را ( حدود 200 متر) دویدم اما هیچ اثری از نماز خانه نبود . از چند نفر سوال کردم آن ها هم با تعجب نگاه می کردند و می گفتند نمی دانیم . توی دلم می گفتم ای بابا اینجا هیچکس نماز نمی خونه؟!! دیگر عصبی شده بودم و از کلافگی می خواستم داد بزنم . هوا هم خیلی سرد بود . خدایا خودت نگاه کن ببین چطور برای نمازت غریب افتاده ام؟!
به طرف ماشین رفتم . پیرمرد سر جایش دو صندلی پشت راننده نشسته بود . الباقی ماشین هم تکمیل شده بود و فقط من پایین بودم انگار همه از تاخیر من کلافه شده بودند . آخر خیلی طول کشید دنبال نمازخانه گشتنم . رو به راننده کردم و با حالت گله گفتم : عزیزم اینجا کجاست نگه داشتید ، اصلا معلوم نیست نمازخانه اش کجاست؟
راننده با لحنی تمسخر آمیز جواب داد : ای بابا انگار تو خیلی مسلمونی هاااا . ساعتت را نیگا کن . دستم را بالا گرفتم اما ساعتم نبود از دیشب که برای وضو در آورده بودم دیگر به دستم نبسته بودمش . دست خالی از ساعتم را نشانش دادم . بلافاصله متوجه خنده مسافرین شدم . راننده گفت : بیا بالا خدا خیرت بده ساعت دو هستش میخوای نماز شب بخونی؟!! این را که گفت همه ی اتوبوس حتی پیر مرد زیبا زدند زیر خنده . آنقدر صدای خنده بلند بود که حتی مجال نشد بگویم پس کسی صدا زد گفت نماز قضا نشه . سرم را پایین انداختم و توی اون سرما خیس عرق شدم . دلم شکست . سر جایم نشستم و سرم را تکیه  دادم به شیشه . بین صدای جمع صدای راننده را شنیدم که به شاگردش می گفت : صد بار به تو گفتم از این شوخی ها نکن . بعد رو کرد به آقایی که پشت سرش بود و گفت : این بنده خدا تقصیری نداشته این بچه داد زد گفت نمازت قضا نشه اونم فک کرده صبح شده ، نیگا نکرده ببینه ساعت چنده .
مرد هم انگار که داره جک جدیدی می شنوه بلند بلند می خندید …

چند نکته اخلاقی (پ . ن)
1- واقعا این موضوع نماز خواندن توی راه ها مشکلی هست برای خودش
2- خوب شد . گاهی فکر می کنیم که فقط خودمون دین داریم . خوبه گاهی این ضایع شدن ها . فکر کنم اگر نگفته بودم ای بابا اینجا کسی نماز نمی خونه ؛ اینطور هم مورد تمسخر قرار نمی گرفتم
3- کلا خنده چیز خوبی هستش ، چه خنده ی مسافرین اتوبوس و چه خنده ی شما البته به شرط اینکه قبلش مسواک زده باشین

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

همیشه برایم سوال بود که انحرافات از کجا به وجود می آیند و اصلا منحرفین چرا اینگونه می کنند .
شاید مهمترین عامل بازگویی این همه ماجرا برای دوستانم اشاره به همین موضوع باشد
همان قدر که در رابطه باعلل انحراف سید مهدی هاشمی دیده ام و به نظرم مفید فایده باشد را می گویم
دو اعتراف نامه در مدت بازجویی از ایشان به جا مانده . اولی برای عبرت گرفتن مفید است و دومی برای وزارت محترم اطلاعات . وقتی ایشان ( سید مهدی هاشمی ) راه بازگشتی برای خود نمی بیند اینگونه لب به اعتراف باز می کند. قبل از بیان این موضوع بگویم اعتراف آدمیانی از این دست ، باری از گناه ایشان کم نمی کند . کما اینکه در تاریخ دیده ایم وقتی خبر شهادت مولی الموحدین علی علیه السلام را به معاویه لعنت الله علیه می دهند، معاویه شروع می کند به اشک ریختن آن چنان که تمام صورتش خیس می شود و حتی یک خطبه در مدح علی علیه السلام می خواند که خالی از توجه نیست . اما آیا این خطبه دردی از او درمان می کند؟!
این را گفتم از آنجا خودم وقت خواندن این اعترافات کمی دلم نسبت به ایشان نرم شد .
حال مختصری از مصاحبه ی سید مهدی هاشمی در این رابطه

سید مهدی هاشمی از ابتدا به انحراف خویش آگاه بوده چنانچه در اولین مصاحبه خود این گونه بیان می کند :

من خود را مصداق بارز کلمات «منحرف و توطئه گر» می دانم .

به خاطر تسلط هوای نفس و نپرداختن به تهذیب نفس ، دوری از خط امام ، این اشتباهات در من رشد کرد.
انحرافات من کلا به دو بخش تقسیم می شود ؛ بخش اول مربوط به قبل و بخش دوم در رابطه با بعد از پیروزی انقلاب می باشد.

قبل از انقلاب

چون فعالیت های سیاسی من دقیقا از اواسط دهه چهل شروع شد و عمدتا به دلیل کم تجربگی و ناپختگی وشتابزدگی در برداشت هایی از اسلام ومکتب قرآن و اینکه خط امام در آن زمان تبیین نشده بود ، رگ های التقاط و روشن فکری اسلامی در من رسوخ کرد و در ادامه به جایی رسید که حتی لباس نزیه و مقدس روحانیت را از تنم بیرون کردم . از طرف دیگر از درون خدمت سربازی بنا به دلایلی ، روح تقوی و معنویت در من کاهش پیدا کرد و این کاهش معنویت در آن جو مبارزات آن زمان که یک جو عمل زدگی برای من بود و مرا وارد یک جو افراطی عمل زدگی می کرد موجب شد همین که خواستم برای زندگی ام خط مشیی را انتخاب کنم ، به یک سلسله اشتباهات و لغزش هایی دچار شوم .که این لغزش ها واستمرار آن منتهی به انحراف شد
بارزترین خطاها و اشتباهات من نرمش و رابطه با ساواک بود که ادامه ی آن به علنی شدن رابطه و همکاری با ساواک کشیده شد ؛ و دیگر، قتل هایی از جمله قتل مرحوم شمس آبادی و یک زن و شوهر به بهانه منکرات و فحشا که همین برداشت های عجولانه و اشتباه من از دین باعث این قتل ها شد ….

بعد از انقلاب

در جریان رقابت و تضاد کمیته وسپاه من حمایت زیادی از سپاه کردم که این حمایت های من منجر به زد و خورد و ایجاد تلفات و اوج گرفتن این بحران شد . که این دخالت هم از اندیشه ها و افکار تند ، افراطی وانحرافی که از قبل از انقلاب در من وجود داشت ناشی می شد ( سپاه مورد نظر ایشان پایگاه هایی مثل سپاه خمینی شهر و لنجان سفلی و … بود که از ابتدا شکل گیری آنها ، همراه با انحراف و لغزش هایی بود ) . طبیعتا در سال های اول انقلاب یک شور و احساسات عجیبی در جامعه حاکم بود و آنقدر شور و احساس زیاد بود که تند روی ها و انحرافات من در آن امواج خیلی محسوس نبود
ما با کارهایمان بین مسئولین تفرقه ایجاد می کردیم که باید خدا ما را ببخشد….
خارج کردن مقادیری اسلحه و مهمات واسناد سپاه در وقت جدایی سازمان نهضت های اسلامی ( سازمانی به ریاست سید مهدی هاشمی و زیر نظر آقای منتظری ) از سپاه که حاکی از اعتماد بیش از حد به عقاید خودم و نوعی مطلق گرایی و وسوسه های خطی و گروهی بود . این وسوسه های خطی تا حدی بود که من نسبت به قانون و مقررات بی اعتنا و بی اعتماد شدم . فکر می کردم فقط خودم یک انقلابی هستم و انقلاب در من خلاصه می شود و
افشا گریهایی تحت عنوان انتقاد و
چگونگی ارتباط با بیت آقای منتظری ( بیشتر قابل توجه علما و موجهین )
اول اینکه برادر من رئیس دفتر ایشان بود
دوم اینکه فقیه عالیقدر ( اوهوم ) از سال های دور به من خیلی اعتماد داشت
سوم همراهی اعتقادی فقیه عالیقدر ( اوهوم ) با من که در سلسله رهنمود های ایشان نسبت به نظام متوجه آن شدم
چهارم آنجا مرکز مراجعه همفکران ما بود و همچنین آنجا من ارتباط راحت تری برای خط گیری از برادرم و فقیه عالیقدر ( اوهوم ) داشتم

چرا به اینجا رسیدم؟! این سوال را من باید از خودم بکنم و کردم . من از چهارچوب خط رهبری امام دور شدم . نفهمیدم و نفسانیت بر افکار من حاکم بود ….
من از عموم برادران و دوستانی که از فکر من ، از عمل من ، از اندیشه من الهام می گرفتند و مرا الگوی خویش می دانستند خواهش می کنم در اعمالشان تجدید نظر کنند ( این را نقل کردم که ببینید افرادی با این خصوصیات خیلی زود الگو می شوند )
( این هم نصیحتی شنیدنی از یک کسی که حتما وقت گفتن این نصیحت ،آن را با عمق وجود درک می کرده است
) استدعایم از همه این است که دست از تعصبات و همه ی خواهش های نفسانی بردارند و خودشان را در چهارچوب تعبدی نسبت به مقام رهبری ببینند و با آن محک خودشان را محک بزنند.

در آخر چند سوال فنی
این عوامل را چقدر از جامعه دور می بینیم؟
چقدر این عوامل دامنگیر خودمان و همه ی کسانی که در جبهه خودی ها هستند شده .
گاهی اعتماد و نرمش و سازش و نفسانیت ،
گاهی افکار تند وافراط و تعصب و شتابزدگی .
چند درصد ما چارچوب تعبدی نسبت به ولایت داریم ؟
و نهایتاً خیلی از شخصیت های وابسته به این جریان را می توان دید که جان دوباره گرفته اند و دوباره دست به فعالیت های گوناگون می زنند . برخی از آن ها را می بینم اما به عنوان مثال آقای سید هادی هاشمی الآن کجاست؟

خیییلی طولانی شد . ببخشید

همین ! مال هیچکس نیست!

د . د

2008/02/12

سلام

اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل من شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان – بس که بزرگ اند- باید ازشان فاصله بگیرم ، می ترسم . از وقتی که فهمدیم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام . از حقارت خودم لج ام گرفته است . از ناتوانی و کوچکی روح ام . فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند . به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آن قدر که من مقهور شدم . آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آن قدر که وسعت اش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت . آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند . اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم دوستت دارم تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم . تا گوی داغ را ، برای لحظه ای هم که شده ، بیندازم روی زمین .

سلام

اینکه گاهی توی بحث های خصوصی با رفقا در مورد مرجعیت فردی جز شخص ولی فقیه نظر مخالف می دهم شاید یکی از دلایلش برگردد به مطالعه تاریخ انقلاب اسلامی خصوصا فضایی که در جریان انحدام باند کثیف سید مهدی هاشمی ایجاد شد.وقتی که وزارت محترم اطلاعات در حال بررسی این پرونده بود سید مهدی هاشمی دلخوش حمایت های بی دریغ آقای منتظری بودند و البته امیدی چندان واهی هم نبود. آقای منتظری از همه چیز برای دفاع و حمایت از سید مهدی هاشمی استفاده کردند. برای اینکه جلوی پیگیری های وزارت اطلاعات گرفته بشود یا شاید به نوعی این بررسی را زشت و از سر عناد نشان دهد بارها در محافل مختلف از کنترل شدن تلفن بیتش صحبت پیش آورد و در همه مراحل این طور وانمود کرد که مخالفت با جریان سید مهدی هاشمی مخالفت با من است . حتی کار به اینجا کشید که بررسی و دخالت در امور ایشان ( سید مهدی هاشمی) را خلاف شرع و حرام اعلام کردند . این تلنگر بسیار بزرگی است . آقایان مراجع توجه کنند . نواب صفوی های جامعه تیزبین و زیرک باشید. مبادا روزی همین فتوی و همین رساله ها بین شما و ولی شما فاصله بیاندازد. این سی و اندی مرجع که هر روز هم به جمعشان اضافه می شود خاطر من را مشوش و نگران کرده . شما را به خدا مراجع وقت ؛ از سید رضا بهاء الدینی رحمه الله تعالی علیه یاد بگیرید که برای اینکه چیزی خلاف نظر ولی فقیه (حضرت امام رضوان الله تعالی علیه ) نگوید درس خود را تعطیل کرد. این راهی که شما مراجع پیش گرفته اید راه بسیار خطرناک و سختی است و البته اگر اضطرار از آن جهت که ولی ما خواستند که در بحث مرجعیت به ایشان فشار نیاوریم و بگذاریم به امور حکومت مشغول باشند نبود یقینا این راه اصلا کجراه بود. اما حالا که عنان مرجعیت جامعه در دست شماست مواظب باشید که انقلاب ما امثال منتظری ها را به چشم خود دیده. این که مقامات علمی جامعه ی ما چرا باید به دست این گونه افراد باشد سوالیست که باید از هر ولایت مداری بشود.اینکه بالفرض در شهر کاشان جلوی شخصی مثل میر سید محمد یثربی که جلوی نماینده ولی فقیه آیت الله نمازی قد بلند کرده را نمی گیرند دلیلش همین مقام علمی اوست. این که چرا مذهبیون ما اینقدر فقیرند ( از نظر علمی) و یا اینقدر بی زبان برای تعریف و تبلیغ فقاهت و نبوغ جبهه ی شان سوالیست که باید از هر ولایت مداری پرسید .به خدا نگرانی من اندازه ندارد. من قبول ندارم اینکه می گویند مثلا آقای منتظری از نظر فقاهت نمره اول کشور هستند . اما همین که اندازه ای دارد که کسانی می توانند اینگونه برایش تبلیغ کنند که متاسفانه برخی از آن ها را در جبهه ی ولاییون می توان دید ؛ جای فکر دارد . چرا نباید فاصله فقاهت مراجع ولایی ما آنقدر با ایشان زیاد باشد که جای حرف نگذارد؟!

اگر اینگونه پیش برویم به یقین می توان پیش بینی کرد که در آینده ای نه چندان دور سید مهدی هاشمی های زیادی را در جمع خود ببینیم.هر روز یک فسادی و پشت آن فساد بزرگی ؛ نمی دانم مرجعی ، فقیهی ، امام جمعه ای .مگر کسانی غیر نفوذی های این جمعیت هستند که فسادهای میلیاردی مالی می کنند. چرا همیشه آفتابه دزدها گیر می کنند. چرا کسانی را که از درد گرسنگی دزدی می کنند را بی آبرو می کنیم. درد بزرگ اقتصاد ما قاچاق بنزینی نبود که آن روزها چند تا بلوچ و کرد وامثالهم برای چهار تا کشور مسلمان مثل پاکستان و افغانستان و عراق انجام می دادند . درد اقتصاد ما تانک های بنزینی هست که حتی سهمیه بندی هم نتوانست جلوی صدور آن را به کشور های اروپایی بگیرد.

به خدا گاهی می ترسم . می گویم خط قرمز ها را رد کرده ام. اما شما را به خدا گر دروغ است بگویید . آگاه کنید مرا.

می دانم طولانی شدن مطالب موجب می شود تا کمتر دوستان مطالعه کنند اما راهی نیست. من در مطالب بعدی ادامه می دهم این بحث را و خواهش می کنم دوستان هم در جمع آوری مطالب کمک کنند.

– امروز عازم مشهد مقدس هستم به شکرانه نعمتی که در راه دارم.

– نیاز به التماس دعا هم نیست چون قطعا همه را دعا می کنم. البته اگراصلا مفید فایده باشه.

– دلم خیلی گرفته . توی گوشم محسن چاووشی داره آهنگ کلاغ رو سیاه را می خونه.

همین! مال هیچکس نیست!