رضای خدا

2008/04/29

سلام

می گفت می خواهد همه چیز را به خدا بسپرد . راضی به رضای خدا باشد .
می گفت هیچ وقت رضای خدا را اینقدر دوست نداشته
به او گفتم : برای چون منی که هیچ امیدی به آینده و زندگی ندارم و بی اعتنا به آینده دنبال کسی هستم که زندگیم را به سوی او رها کنم و البته کسی را نمی یابم ، سپردن دل و زندگی به خدا اجری ندارد .
گفتم : مواظب باش از سر بی اعتنایی به دنیا آن را به خدا نسپاری .
بگذار درست وقتی که هدفی برایت مهم است همه چیز را بر او بسپار و ببین رضای او چیست .

راستی رضای تو چیست؟

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

هیچ وقت آرزو نکردم مطالب وبلاگم خوانده شوند ، اما در مقابل همیشه دوست داشتم کسی که می خواندشان درست این کار را انجام بدهد .
خیلی ساله که می نویسم . یعنی از سال اول دبیرستانم شروع شد ، اولش سررسیدی و دفتر خاطراتی بود اما از سال دوم دبیرستان به نت کشیده شد .
اولش تالار گفتمان رهپویان وصال بود و بعدها یکی دوتا وبلاگ
یادم نمی آید چند بار اما چند دفعه ای وبلاگ هایم را حذف کردم و از نو نوشتم . حتی آنهایی را که هیچکس ، هیچ وقت آدرسشان را نداشت
شاید برای این بود که فکر می کردم راه را اشتباه رفتم
شاید از ترس رسوایی بود
شاید به درخواست اویی بود
شاید به خاطر تهمت ها و نهیلیست نامیدن هایم بود
اما مطمئنم این ها هر چه هست دلیل دوم بود و دلیل اولش این بود که احساس می کردم نت گنجایش حرف زدن ندارد
گنجایشش خیلی از سررسیدهایی که سال 81 از یک دستفروش یک جا خریدم کمتر هستش .
هنوز هم همراهم هستند . سررسید هایم را می گویم .
یک هفته کارگری کردم ، در بدترین شرایط ممکن و از پولش که مطمئن بودم حلال حلال است دو چیز خریدم
یک کفن و همین 7 تا سر رسید که اصلی ترین محرم های رازم هستند .
دلیل اینکه این وبلاگ کمی بیشتر از الباقی عمر کرده این نیست که این وبلاگ ظرفش بزرگ تر بوده. این جا حرف ها از بس دورند کوچک شده اند .
با این حال و با این که می دانم کوچکند همیشه دوست داشته ام وبلاگم درست آنطور که می خواهم خوانده بشود .
از اول تا آخر
چه کسی این همه وقت برای خزعبلات من می گذارد؟
اوایل تمام مطالبم را توی یک صفحه جمع کرده بودم و وبلاگم ورق نمی خورد . دوستان اعتراض کردند که سرعت نتمان پایین هستش و وبلاگت لود نمیشه . می دانستم با ورق خوردن وبلاگم نوشته های قبلیم فراموش می شوند اما قبول کردم . و الان پشیمانم . اگر کسی می خواهد این جا برای این نوشته ها نظر بدهد خوب است که اول از اول اول نوشته های این وبلاگ را بخواند . از نوشته ای که آن شب حسن برایم اینجا زدش . نیمه رمضانی که گذشت .

خدایا از خودم متنفرم . اما نوشته هایم را . همه شان را واقعا دوست دارم .
امروز وبلاگم را منتخب کردم . توی قلب خودم .
و این انتخاب به خاطر شباهتی است که بین احساسم وقت خواندن تمام مطالبم از اول تا اخر وبلاگ و احساسم وقت خواندن یا نوشتن سررسید هایم وجود دارد .
به هر حال زیاده خواهی و خود تحویل گیری مزمنم را ببخشید . حرف دلم را زدم

همین! مال هیچکس نیست!

با سعدی

2008/04/26

سلام

چند روز از بزرگداشت سعدی رحمه الله علیه گذشته و با تاخیر دو بیت از این بزرگوار که برایم طعم خاصی دارد نقل می کنم .

انگشت نمای خلق بودن
زشت است ، ولیک با تو زیباست

*

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

*

یکی دیگر را هم این جا بخوانید که حتما نوشتنش این جا بی حکمت نیست!

همین! مال هیچکس نیست!

عفونت

2008/04/26

سلام

عفونت چیست؟

عزیز من !
عفونت آن نیست که خونابش از پای نازنینت می ریزد!
عفونت آن است که گرمای خونابش آتش از مژگان من می باراند .

عزیز من !
آبله آن نیست که بر اندام نازنین تو بنشیند !
آبله آن است که از تف آه من بر لبانم نشسته .

عزیز من !
سوزش آن نیست که امروز تو بر زخمت می چشی !
سوزش آن است که اثر آب دیده بر صورت من می گذارد .
بریانم . کف آلودم . خونینم

این اولین بار است که برای من می نویسم و شرمنده ام که آهم بر سجع نیامد .

دوستم دارم.

همین! مال هیچکس نیست!

سوگند

2008/04/24

سلام

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نداند حریفان که تو مقصود منی!

سوگند می خورم ، از روزی که تو مرا به قول خودت مثل زنبور عسل نیش زدی همه چیز شروع شد .
سوگند می خورم ، از روزی که دستم به دستت رسید دیگر هیچ وقت تسبیح در دست نچرخاندم .
سوگند می خورم ، از روزی که طعم لب های آغشته به بستنی ات را چشیدم دیگر هیچ وقت بستنی نخورده ام .
سوگند می خورم ، آغوش تو بهترین جایی بود که می شود* پنهانی و مضطرب در آن بود .
ولی سوگند نمی خورم ، که تو هنوز همان باشی که بودی …

* خیلی سخته برای چیزی که بوده نگویی می شد و بگویی ؛ می شود .
* نظر به تذکر برخی دوستان نسبت به این پست ! برای نوشتن این پست تمام تخیلات واقعیم رو به کمک گرفتم و موضوع جدی نیست!

نمی خواستم توی سرگیجه ها از دفتر قرمز رنگم چیزی بنویسم اما یک بار برای همیشه این کار شد!

همین! مال هیچکس نیست!

بت زنداني

2008/04/20

سلام

مي‌گفت مي‌خواهم بروم

مگر زنداني با اختيار مي‌آد كه به اختيار بره؟!
حالا حالاها در خدمتيم

درسته كه سنگي
درسته مثل سنگ سختي ، سردي ! ( هر چند شايد هم نباشي )
اما حالا من از اين سنگ يك بت دارم
مي‌دوني بت پرستي چه مزه‌اي داره؟
اين بت را خودم تنها ساخته‌ام
تو خودت شاهد بودي
وقتي مي‌ديدي دارم با تيغه و چكش مي تراشمت ، زحمت يك تكان را هم به خودت ندادي
ترسيدي بلكه كمكي كرده باشي
خدا مي‌داند چقدر چكش زدن توي مسيري كه راه دست نباشد سخته…
من براي تراشيدنت خون دل خوردم
و الان تو يك بتي
يك بت كه تا آخر دنيا لياقت دارد پرستيده شود…

يك بت زنداني

همين! مال هيچكس نيست!

خر(2)

2008/04/19

سلام

در ادامه‌ يا بهتره بگم در مقابل مطلب قبل

– احساس خوبي ندارم از اينكه باهاتون حرف مي‌زنم
– چرا؟
– احساس مي‌كنم پاكي بيش از حدتون متاثر از بدي‌ها ( خري‌هاي خودمون)ي بيش از حد من مي‌شه
– نه! من بدم ، نه شما! چرا شما بايد بد باشيد؟
– بد بودن دليل نمي‌خواد!
– نه! شما طلبه‌ايد ! از عكستون معلومه بچه مثبت هستيد ! درس‌خون هستيد ! ( حتما توي دلش فعال و خوش شانس و تمامي نكات پست فبلي را هم گفته )
– حالم از چهره‌ام به هم مي‌خوره !( نه به اون معني كه خانم‌ها مي‌گويند)
همين‌طور از طلبه بودن و عناوين ديگه‌اي كه خودمون به خودمون مي‌ديم.
مهم اينه كه اين‌ها را خدا چطور ببينه
واقعا خدا براي عناويني كه غصب كردم تره هم خورد مي‌كنه؟!!
براي ساكت بودنم  براي عاشق بودنم  براي قورت دادن حرفهام…
– خب چرا حرف‌هاتون رو قورت مي‌ديد؟
– آخه حرفهاي من قورت دادنيه!
– خصوصيه؟
– خصوصي؟ خصوصي مال كسيه كه وجود داشته باشه . نه مني كه نه موجودم و نه معدوم .
– اگه چيزي هست بگيد . اكثر دوستانم درددل هاشون رو به من مي‌گند.
– نه عزيز، من نه دل دارم  نه راز  نه زبون گفتن
دل داشتن ، راز داشتن ، زبون داشتن ؛‌ همدللل و محرم راز و هم‌زبون مي‌خواد كه
هيچ‌كدومش موجود نيست!
– من بايد برم
يا علي
– بريد به اميد خدا
يازهرااااا

همين!‌ مال هيچكس نيست!