یا مجیر

2008/07/28

سلام

كَيْفَ تَتَّقُونَ إِن كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا
آتشی که به لحظه کودکان از دیدن عظمتش پیر می شوند

حاج منصور می گفت آتش خدا هم می میراند و هم زنده می کند!
می گفت از هم چه آتشی خدا باید نجاتت بدهد
برای هم چه آتشی مجیر می خوانی
آتشی که می سوزاند و در لحظه دوباره زنده می کند و از اول می سوزاند …
آتشی که مرگ ندارد . فقط فریاد «سوختم» دارد !

سبحانک یا سیدی تعالیت یا مولای اجرنا من النار یا مجیر

یاد این نیفتادی؟
فَهَبْني يا اِلـهى وَسَيِّدِي وَمَوْلايَ وَرَبّي صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ، وَهَبْني (يا اِلـهي) صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ اِلى كَرامَتِكَ اَمْ كَيْفَ اَسْكُنُ فِي النّارِ وَرَجائي عَفْوُكَ فَبِعِزَّتِكَ يا سَيِّدى وَمَوْلايَ ….

* شرط کرده بودم هر سال اعتکاف با زبان روزه ؛ خانه ی خدا مجیر بخوانم.
امسال اول دعای مجیر به خدا گفتم نه برای آتشی که حاج منصور گفت مجیر می خوانم
مجیر می خوانم و التماس تو خدای احد و واحد را می کنم که دورم کنی از آتش دوری بتی که به شرک برایت گرفتم .
چقدر کریمی خدا

دلم روشن است ، مجیرم می شوی

خدا را شکر که هنوز از حال و هوای اعتکاف در نیامده ام …

همین! مال هیچکس نیست!

Advertisements

سلام

قال رسول الله صلوات الله عليه و آله و سلم :
المؤمنون في مساجدهم كالسمك في الماء

فرمودند پيامبر اسلام كه صلوات خدا بر او و خاندان مطهرش باد :
مومنان در مساجد مثل ماهي هستند در آب

.

علم مي گويد ماهي به خاطر دوري از آب ، به دلايل طبيعي مي ميرد .

اما هر كس يك بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد ، تصديق مي كند ماهي از بي آبي به دلايل طبيعي نمي ميرد

ماهي به خاطر آب خودش را مي كشد .

(رضا اميرخاني)

.

.

پي نوشت :

1-اعتكاف تمام شد و خدا هم از خانه اش بيرونم كرد

2- دارم مي ميرم!!!!

.

همين! مال هيچكس نيست!

خیلی شده بود نماز های عقب افتاده ام را قضا کنم

اما قضای آن یک سال را جرات نداشتم به جای بیاورم

دهم تیر ماه امسال ؛ نمی دانم چه مناسبتی بود . اصلا چه مناسبتی بزرگ تر از شروع قضا کردن آن یک سال نماز !!! شروع کردم

به سفارش معصوم با نماز ظهر و عصر ؛ قرار گذاشتم هر روز یک روز نمازهای آن سال را قضا کنم تا دهم تیر ماه سال آینده لااقل در نماز های یومیه بی حساب باشم با خدا !

در همان دهم تیر ، اولین نماز مغربی که از آن سال قضا کردم برایم یاد آور شبی زمستانی بود!

آخر گرمای تیر را چه به سرمای آن وقت زمستان!!!

وسط نماز مغرب ، میان صف نماز جماعت تلفنم زنگ خورد . اون روزها نمی توانستم موقع ارتباط با خالق ارتباط با مخلوق را قطع کنم . می دانستم ممکن است هر ساعتی زنگ بزند . مطمئن بودم فقط اوست که در این بی موقعی زنگ می زند . با چند قدم گشاد گشاد ، از همان هایی که وقتی کسی در تمبانش بی ادبی کرده باشد ، برمی دارد ؛ از میون صف بیرون جستم !

تلفنم را نگاه کردم ؛ 5434 چهار رقم آخر شماره ای که هیچ وقت فراموشش نمی کنم…
سلام کردم و از همان وقت نه آن نماز شکسته را و نه نماز های یک سال بعدش را نه خواندم و نه قضا کردم .

و حالا میان خواندن نماز قضای آن مغرب پیش خودم می گفتم : این خدا چقدر مهربان است . برای هر رکعت قضا شده جا داشت مرا دار بزند . اما فرصت ( شاید هم مهلت ) داد تا امروزی بیاید و قضایش کنم .

این فقط قضای نمازی بود که آن روزها نخواندم و از انجا که با کریمان کارها دشوار نیست ! خب توانستم و قضایش را به جا آوردم

اما کاش همه ی نکرده هایم را می شد قضا کنم

کاش او نیز کمی از کرامت تو را می داشت !!!

تا اطلاع ثانوی خواندن هر گونه نماز مستحبی به علت ترافیک نمازهای قضا ، ممنوع

چند ساعت دیگه باید مسجد باشم ، اعتکاف می خواندم

برای خودم هم قابل پیش بینی نیست که بعد از اعتکاف چقدر عوض خواهم شد و کلا چه شکلی می شوم!

یا مصور!

همین! مال هیچکس نیست!