سلام

در ادامه‌ی موضوع قبل ؛ خواستم کمی دقیق‌تر به «گزینش بشریِ» مانکنی به جای مادری بپردازم .
این خطاب «گزینش بشری» از آن روست که حقیقتا نظام گزینش‌های بشری بدون یاری و روشنگری مکتب وحی ، انسان را به انتخاباتی اشتباه کشیده و الا اگر گزیش‌های ما به کمک وحی و در قالب نسخه‌ی الهی بشر می‌بود ، هیچ‌وقت مسیر کمال ما به این پیشرفت بدون توسعه نمی پایید .

در موضوع قبل سوالی طرح کردم که قصد دارم از نگاه‌های مختلفی به قدر وسع ناچیزم به تحلیل آن بپردازم

لیاقت دختران ما مادریست یا مانکنی ؟!

مادری و مانکنی از نگاه مذهب:

برای ترسیم نگاه مذهب به بیان دو روایت یکی از بزرگ‌ترین پیامبر عالم ، پیامبر اسلام صلوات الله علیه و دیگری از امام جعفر صادق علیه السلام بسنده می کنم

در کتاب وسائل الشیعه ج 20 ص 22 به نقل از نبی مکرم اسلام صلوات‌الله‌علیه ده صفت برای زن خوب نقل شده که شاخص خوبی برای تمیز مادرها از مانکن‌ها به شمار می‌آید .
اول بسیار اولاد آورد . دوم باعفت باشد . سوم نزد خویشان باعزت باشد . چهارم با شوی خود فروتنی کند . پنجم با مردش اظهار زینت کند . ششم با غیر از شویش عفیف و بدون زینت باشد . هفتم بشنود گفتار شوهر را . هشتم اطاعت کند امر او را . نهم در خلوت از اون خودداری نکند . دهم مثل مردها بذل و بخشش نکند .

و دیگری از امام جعفر صادق علیه السلام به سند قبل ص 53 آمده
زن سیاه چهره که اولاد آورد ، بسیار بهتر است از زن خوش صورتی که اولاد نیاورد .

از آن‌جا که در مذاهب الهی بالاترین جایگاه را برای بشریت و انسان ترسیم کرده‌اند طبیعی است که میل و خواستگاه مذهب ، ترویج نسل بشریت باشد . لیکن گویا آدمی تحت تاثیر منطق کوتاه بشری – همان گزینش بشریِ بالا – فراموش کرده که اگر هر یک از موجودات عالم یک خواسته داشته باشند همانا رسیدن به مقام انسانیت و بشریت است .
با این اوصاف چه چیز برای کمال زن والاتر از این که بلند مرتبه ترین مقام وجودی مخلوقات را تولید کند .
به بیان دیگر اگر زن را به کارخانه مثال بزنیم ؛ زن کارخانه‌ایست که سازنده‌ی ارزشمندترین متاع عالم است .
چه نیکو سازنده‌ای !
فعلا….

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

هادی جان قهرمانیت مبارک
من هم مثل همه‌ی ایرانیان جلوی تلویزیون مضطرب بودم . برای پیروزی و بالای سکو رفتنت شادمانی کردم .
من هم تمام برنامه‌هایی را که بعد از پیروزی برایت گرفتند ، با شادمانی و شعف دنبال کردم .
اما …
وقتی کلیپ زندگینامه‌ات را دیدم بغض وجودم را گرفت .
همه‌اش بغض بود . محبت پدرت ، مرگش ، فقرت ، زحمات مادرت و ….
اما وقتی تو گفتی » مادر من قهرمان واقعی است » دیگر بغض نبود ؛ اشک بود ….

آری…. تا بوده مسلک ما ایرانیان این بوده
مادر ستایی …
مادر اگر برای پهلوان پدری هم نکند جایگاه بلندش محفوظ است .
بیخود که نیست ؛ یک تاریخ غیرت ایرانی را به محبت مادرانشان شناخته‌اند .
پهلوان ؛ اگر مادرت را قهرمان واقعی خطاب نکرده بودی امروز این‌ها را به تو نمی‌گفتم .
بغض اصلی از کلیپ زندگی تو شروع نشد
بغض اصلی از گلشیفته و نام مادری که بر او ماند شروع شد
بغض اصلی از آنجا شروع شد که گلشیفته نفهمید چه نامی را به دوش می‌کشد
از آنجا که بعضی صدا بلند کردند که باید به فکر پیشرفت (!) هنرمندانمان باشیم
کسی به فکر عفت نبود . کسی به یاد مادر نبود
شاید پول‌های خیالی حاصل از تولید فاحشه‌های هالیوودی چشم‌هاشان را کور کرده بود .
بغض اصلی از راه کاشان-اصفهان و فیلم انتخاب شروع شد
نخواستم دهان به لعن و نفرین باز کنم
پهلوان ؛ می‌دانم الآن آنقدر فضای اطرافت را شادمانی و شعف گرفته که جایی برای این حرف‌ها نیست اما اگر راست گفتی که قهرمان اصلی مادر است دست بجنبان .
کار زیادی نمی خواهد بکنی ، اول برو یک مغازه از نوع مغازه‌های کرایه‌ی محصولات فرهنگی(!) . از همان‌ها که همه جای شهرهامان را پر کرده و شبی دویست و پنجاه تومان ملیت و مذهب و تمدنمان را به کرایه می‌گیرند …!
فکر می‌کنم تا حالا فیلم انتخاب دست همه‌ی کلوپ های فرهنگی ما رسیده باشد
می‌گیری و نگاه می‌کنی و می‌ببین چه تصویری از زن امروز به رخ ملت ما می‌کشند
ببین از این الگو سازی‌ها دیگر مادری به عظمت و اقتدار و وقار و حجب و مهربانی و … قهرمانی مادر تو در می‌آید؟!!
ببین کاراکتر‌های دختران مانکن را چه جذاب و زیبا ( با تحصیلات عالی ، زندگی‌های مجلل و جذاب) به رخ دخترکان مملکت ما می نمایانند و شخصیت مادران ما را مثل احشام و چارپایان ؛ توسری خور نام می نهند ( اشاره به جای جای فیلم و ملاک های ازدواج شخصیت اصلی فیلم -ریما- و اوج این بی ادبی در جلسه‌ی خواستگاری دوست ریما )
لیاقت دختران ما مادریست یا مانکنی؟
پهلوان ؛ امروز بغضم جلوی قهرمان خواندن مادرت شکست . شاید اگر دست نجنبانی چندی دیگر مادری نباشد که پهلوانش به پهلوانی او افتخار کند
همه اذعان دارند که جدای تجربه و تکنیک یک چیز تو را بر حریف ایتالیایی‌ات چیره کرد و آن غیرتت بود .
می‌ترسم دیگر مجالی برای عقده گشایی بغض‌های ما نباشد
هادی جان ؛ کاش می‌دانستم چند غیرت مرد دیگر مثل تو کنار ما زندگی می‌کنند که مادرشان را قهرمان می‌دانند ؟!
عصبی بودم . می‌دانم متن سراسر اشکال است . بلندی ، اغلاط نگارشی و….
به بزرگی خود ببخشید .

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

اگر بگويم باز به ياد تو افتاده‌ام دروغ است
معلم فارسي‌مان و همه‌ي ديگر معلمانم فقط همين را خوب يادم داده‌اند كه «ياد هميشگيِ تو ديگر خطورنمي‌خواهد»
براي تو گريستن هم بهانه و وقت نمي‌شناسد
براي تويي كه هميشه در ذهن و دل مني ديگر به ياد افتادن چه معني دارد؟!
دوباره كاشان!
من و امتحانات شهريور ماه . اما شهريور و خرداد و هيچ‌يك ازماه‌هاي شلوغ زندگي نمي‌توانند تو را از ذهن من بيرون كنند
مي‌گفت امتحان الهي دو فصل دارد
فصل راحت و فصل سخت
برخي فصل راحتي (وصال يا شايد هم سيري) يارند و فصل سختي همه چيز را فراموش مي‌كنند
برخي هم فصل سختي (دوري يا شايد هم گرسنگي) يارند و از تو استمداد مي‌كنند اما وقت راحتي فراموشت مي‌كنند
خوب شد اين همه درس خداشناسي خوانده‌ام . حالا آنقدر بلدم كه بتوانم تو را هيچ فراموش نكنم .
آنقدر كه لااقل گاهي به خودم طعنه بزنم كه» ظاهرت پرچم باطن و باطنت جان ظاهرت» نيست…!
آنقدر كه خورده بگيرم به خودم از اين‌كه حضور تامت را درك نكرده‌ام و تلاش مي‌كنم براي رسيدن به همه چيز ؛ وصال ، سيري ، دوري ، گرسنگي ، ظاهر ، باطن ، حضور و…
هر طور كه دوست داري نگاه كن . من نگاه كردنت را دوست دارم با همه‌ي طرزهايش و همه‌ي عينك هايت …
من دوستت دارم
اين روزها خيلي خسته ام
رد شدن محتاطانه‌ي دوستان از جلوي در حجره‌اي كه از آمدن مزاحم قبلي نيمه باز مانده و سرك‌هاي به زعم خودشان يواشكي و علاقه‌ي بي حدي كه نشان مي‌دهند به تماشاي صحنه‌ي تكراري دراز كشيدن من و شعر خواندنم آن هم با جريان اشك هايي كه هيچ اختيارشان را ندارم …. عجيب رسوايي برايم به بارآورده
حالا حق دارم خسته باشم؟
همان داستان جذام است و بوي كافور

همين! مال هيچكس نيست!

سلام

همیشه بعد از دیدن یک فیلم سینمایی هندی از ته دل آه بلندی می‌کشیدم . نه از بابت این‌که خدای نکرده فکر کنید متاثر از فضای عاطفیش می‌شوم و یا این‌که دلم برای گریم‌های بازیگران ضعیفه‌اش ضعف می‌رودهااااا. نه!
از این‌که کشوری مثل هند که به مراتب تمدن نو و کم سابقه‌تری نسبت به کشور ما دارد ؛ صاحب یک سینمای ملی است اما هنرمندان مملکت ما هنوز سردرگم هستند و هیچ مبنا و ریشه‌ی ملی و مذهبی در کارهای سینماییشان دیده نمی‌شود .
خب حق بدهید که رگ حسادتمان گل کند و از روی حسادت همیشه نسبت به فیلم‌های بالیوودی اظهار بی‌ادبی کرده با عباراتی مثل : «اَه اَه» ، «پیف پیف» و … محشورشان کنیم .

خلاصه تا یادمان می‌آید هر فیلم ایرانی را به امید یافتن رگ و ریشه‌های ملی دنبال کردیم
آثار کارگردان‌های زیادی را هم زیر و رو کردیم ولی دریغ از یافتن سرانگشتی ملیت …!

من کلا آدم منتقدی نیستم . یعنی نه این‌که انتقاد نداشته باشم ؛ لکن همیشه سعی می‌کنم انتقاداتم را نگه دارم و با خوش‌بینی و نگاه امیدوارانه در رابطه با موضوعات بحث کنم . امروز هم اگر این حرف‌ها را می‌زنم برای این است که به زعم خودم دوره‌اش دیگر تمام شده یا حداقل رو به اتمام است . به هر حال روزنه‌ی امیدی یافته‌ام دیگر…

همین شب گذشته بود که اتفاقی و بدون برنامه (طبق معمول همیشه‌ام) فیلمی با عنوان «به رنگ آسمان» را که از صدا و سیما (شبکه‌ی یک) پخش شد دیدم .
منی که بسیار تا آن لحظه فرتوت و دلزده از هر چه فیلم ایرانی هست بودم را متحیر کرد
به به!! سینمای ملی آرزویی دست نیافتنی نیست!

با این‌که کارگردانش در مقایسه با کارگردان‌های دیگر ایرانی که ادعا و نام و رسمشان گوش فلک را کر کرده است ، اصلا نام و نشانی ندارد ؛ اما بنده به عنوان یک هیچکس ، یک عضو بسیار کوچک که هنرمند نیست و فقط هنر را مثل همه‌ی عوام دوست دارد به ایشان تبریک عرض می‌کنم . فکر می‌کنم الگوی خوبی برای سینمای ملی ما باشد .
توضیح خاصی در مورد فیلم نمی‌دهم ، فقط در حد یک وییوی کلی :
فیلم ، داستان آزاده‌ایست که بعد از دهه‌ی شصت در اسارت بوده و دیگر ایران را ندیده و امروز بعد از حدود بیست سال بازگشته و با فضای امروز ایران مواجه شده است . فضای ترسیمی فیلم ، خیلی از فاکتورهای ایران امروز را دارد
جو زدگی ؛ مال دوستی ؛ بی مهری ؛ بی قیدی ؛ اعتیاد ؛ تشنگی فرهنگی و انزوای اهالی دل …
نگاهی مسئولیت آمیز که او را وادار می‌کند از فضای عزلت و تنهاییِ عواطف و احساساتش خارج شده یا به تعبیر بهتر عواطف پاک مذهبی‌اش را به جانب وظایف اجتماعیش میل دهد . شکل برخورد فرهاد با مشکلات اجتماعی جامعه‌ی امروز شکل منحصر به فرد و غیر واقعی نیست . بلکه نسخه ای عملی و قابل دسترس برای هر کسی است که فکر می‌کند با فضای پر از چالش امروز غریبه است…

اگر سینمای هند نیاز مردمش را این‌طور شناسایی کرده که مردمان هند به دنبال فضایی عاطفی محض و شخصیت‌های استوره‌ای هستند و با ساختن فیلم‌های این چنینی فضای عمومی کشورش را جهت‌دهی می‌کند و در عین حال مردمش را از تعامل با هنر ارضا می‌نماید ؛ فکر می‌کنم این فیلم هم نیازهای امروز جامعه‌ی ما را در کالبدی زیبا به مخاطبانش تفهیم کرد
محتوی که درست باشد منِ بیننده از اشکالات فنی فیلم هم چشم پوشی می‌کنم و می‌توانم با رضایت تمام خسته نباشید بگویم به دست اندر کاران این فیلم
نویسنده : آقای پیمان عباسی (دلیل اولویت ذکر نام ایشون این بود که احساس کردم فیلم‌نامه نسبت با کارگردانی قوت بیشتری دارد)
کارگردان : آقای بهرنگ توفیقی
تهیه کننده : آقای مهدی گلی زاده
و صد البته گروه موسیقی این فیلم که با موسیقی دستگاهیِ(سنتی) متن و تیتراژ فیلم بر ملی بون هم چه اثری تاثیر شایانی داشتند ….

دست مریزاد

همین! مال هیچکس نیست!

طلب و عطش

2008/08/06

سلام

روایتی از اردوی نگین زمان قم:

از همان ابتدای راه احساس طلب کاری داشتم
فکر می کردم حتما باید در این سفر چیزی دستگیرم شود
حتما باید چیز یا کسی را ببینم
حتما باید موضوعی حل شود و خیلی از این حتماهاااا

درست کنار احساس مطالبه یک حس دیگر هم شروع شد
احساس عطش مفرط که اتفاقا بسیار هم برایم کلافه کننده شده بود
(شاید نه به اندازه ی کلافگی های او از طلب کاری های من)
تمام چند لیوان آبی که در راه خوردم حتی گوشه ای از عطشم را نگرفت
و با قلبی طلب کار و لبی عطشان به مقصد رسیدم

رسیده و نرسیده به بهانه ی نماز از اطاق بیرون زدم تا خودم را آویز یکی از آبسردکن های راهرو کنم ، شاید بتوانم عطش را رها کنم
آنقدر عطش سنگین بود که نمی خواستم با ظرف آب بخورم اما برق دعاهای کنده شده روی کاسه ها اجازه نداد با دست آویز شیرهای آب شوم
پیاله ی اول را آب کردم و جرعه ی اول را ازش نوشیدم
یا حسین…
بالا اوردن دوم و آماده شدن برای نوش کردن جرعه ی دوم همانا و چشم افتادن به مورچه ای که روی کاسه قدم می زد همانا!
گفتم لابد تشنه است… بگذار آبش دهم … ظرف آب را خم کردم تا جرعه ای بنوشد و برود اما همین که آب به نزدیک پاهایش رسید سر خورد و درون آب غرق شد
ظرف را رها کردم و برگشتم
طاقت تماشای دست و پا زدنش را نداشتم
بغض کردم
دیگر تشنه ام نبود…

فهمیدم چرا نگاهم نمی کنی
فهمیدم که چقدر مسخره است مطالبه هایی که از تو دارم
فهمیدم چرا ….
ظرفیت توجه به من از ظرفیت آب خوردن آن مور هم کمتر است
اصلا دیگر از تو هیچ طلب نمی کنم
اصلا چقدر خوب است که نگاهم نمی کنی
اصلا خوب است که نمی بینمت
طاقت غرق شدن و دست و پا زدن در نگاه تو را ندارم…

***

رسید جمعه و جمعه گذشت …. فردا نیست
نیامدی که ببینی غروب زیبا نیست!
غروب بی تو شروع شبی است بی روزن
برای این شب تاریک ماه حتی نیست!
نمانده تاب صبوری در انتظار طلوع
نگو که چاره ی دوری به جز مدارا نیست!
به یک تبسم تو قانعیم می دانیم
که تنگ ظرفیت ما به قدر دریا نیست!!

همین! مال هیچکس نیست!