سلام

گفته بود این‌ها همه سراب است
نگفته بود زندگیت را هم سراب می‌کند
گفته بود عشق غیور است و رقیب را می‌راند
نگفته بود معشوق سردرِ دل ، ورود ممنوع می‌زند حتی برای محمد حسین
گفته بود این زخم را درمان نیست
نگفته بود نمکت می‌کنند و می‌زنندت بر تمام زخم‌های نو و کهنه‌ی زندگی‌ات .
حیران راه شدن را بارها چشیده بودم
اما هرگز نشده بود راه جلوی پای داشته باشم و گمراه مقصد باشم
او بود و من دروغ‌های راست در هم می‌بافتم
بی او گرفتار پیله‌ی یک مشت راستِ دروغ شده‌ام
خودت بودی کدام را انتخاب می‌کردی؟
گفتن آن دروغ‌ها یا این به اصطلاح راست‌ها …
اصلا بگو ببینم چه کسی به آن‌ها گفت دروغ و چه کسی می‌گوید این‌ها راست است؟؟؟
حسی شبیه نشستن روی اره … نه راه پس ، نه راه پیش …
چرا چشم‌هایت حرف نمی‌زنند ؟ نمی‌گویند برو ، نمی‌گویند بنشین ، نمی‌گویند چپق چاق کن ، نمی‌گویند لنگ رو سرت بپیچ ، نمی‌گویند شمع شو ، نمی‌گویند جای دوست و دشمن کجاست ، نمی‌گویند چشم‌هاتو ببند ، نمی‌گویند «سوار سوار اومده ، چابک سوار اومده» ،نمی‌گویند «آی حلوا حلوا حلوا ، داغ و شیرینه حلوا» … چرا هر چه نگاهشون می‌کنم چیزی دستگیرم نمی‌شه؟؟؟
محدث قمی غذایش را خورده بود . همه سرگرم صحبت و محدث مشغول کتابت
گفتند محدث اندکی تامل کن با یکدیگر گفتگو کنیم . محدث جواب داد » شما می‌روید ، ولی این نوشته‌ها می‌ماند »
نمک غذایش را نخورده … می‌رود . همه می‌روند . تو می‌مانی و این نوشته‌ها
حالا حق است که بگویی ننویس؟
حق است ؟
حق است که نداند از جانت چه می‌خواهد ؟

همین! مال هیچکس نیست!

وارستگان همه بر دوست پناهنده شدند
وابسته‌ای چو من به جهان بی‌پناه شد …

همین! مال هیچکس نیست!

کدام تو؟

2008/11/19

سلام
چرا این‌طور شد ؟
چرا راضی شدی که جایت را با تکه سنگی عوض کنم؟
رضایت دادم تکه سنگی را بپرستم که اگر بندگی چو گدایان به شرط مزد نکردم ؛ بگویم خب تکه سنگ را چه به روش بنده پروری؟
بت پرستی پیشه کردم که اگر تشنه ماندم و دلم مثل چوب خشکید ؛ لااقل آتش نگیرد ، بگویم سنگ را توان نیست و الا می‌کرد . آخر دردناک بود دیدن دریای رحمتت و سوختن . دیدن گرمای محبتت و شکستن
آخر می‌دانی این روزها چوب خشک شده‌ام …. خم نمی‌شوم ؛ می‌شکنم!
خداتراشی کردم که اگر بی آبرو و رسوا شدم آبرویم را به دست تو نداده باشم و عقد » به جهنم ؛ خودت خلق کردی خودت هم آبرویم را حفظ کن» جاری نکرده باشم . که اگر بی آبرو شدم بگویم خدای تراشیده که خالق من نیست . به غیرخالق چه مربوط؟
اصلا دیگر ترک می‌کنم این هفده رکعت خائفانه را
جلویت با جسارت می‌ایستم و فریاد می‌زنم «هااان ؛ اگر حکمتت این‌ است خوشا کله‌ی گنجشکی »
دیگر مجیر هم از آتش دنیا و آخرتت نمی‌خواهم
چشمانم را هم مجبور نیستم در نماز ببندم و به جای ورق زدن رسائل توحیدی علامه بر بت‌های خوش خط و خال اقتدا کنم …
دیگر مرا بس است
ترس از دست دادن این خرده ایمان مرا بس است …

** زدین ریا بی‌نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می‌تراود
بی‌مهری قواره‌اش از چلوارهای انبار در صندوق دلم گذشته و دیگر نمی‌توانم برایش چارقد بدوزم و نقاب نفاق بر رویش بکشم
آخر یک روز از امشب دیوانه‌تر می‌شوم ….

همین! مال هیچکس نیست!

او و او

2008/11/12

سلام

با التماس نگاهم می‌کرد و دستانش را به دوطرف کشیده می‌لرزاند …. وقتی می‌خواهد در آغوشش بکشم همین کار را می‌کند

بالای سرش که می‌نشینم می‌خندد . گویا می‌داند چندی دیگر به آرزویش خواهد رسید
در چشمانش خیره شدم:
من هم روزی به اندازه‌ی تو -بلکه بیشتر مشتاق و محتاج آغوش کسی بودم
من هم مثل تو نیاز به توجه کسی داشتم
برای نفس کشیدن‌هایم هم محتاج نگاه او بودم
اما او مرا ندیده گرفت
مرا ندید و الآن برق چشمان تو دارد مرا می‌کشد
شاید چشمان من مثل الآن تار بود و برقی نداشت

دستی به سرش می‌کشم و او می‌خندد
می‌خندد و در خیال خودش فکر می‌کند این‌ها قطرات شیر است که بر صورتش می‌چکد …
زبان می‌چرخاند یاد طعم بستنی و زبان چرخانیدنم دور لب‌هایش می‌افتم
فکر می‌کنم و در خاطرم می‌بینم روزی را که بالای قبرم نشسته و تنگی قبر نمی‌گذارد دست‌هایم را این‌طور به دو طرف باز و محیای آغوشش کنم
می‌بینم روزی را که خروار خاک ، حائل رویت خنده‌های جاهلانه‌ی من شده
دیگر دیر است که خیال کنم به زودی در آغوشم خواهد کشید …
طاقت این طور تار تماشای خنده‌هایش را ندارم
پناه می‌برم به سرگیجه‌ای که کردمش تسبیح نم‌های نمکینم

و تنها با نوشتن اشک می‌ریزم و زمزمه می‌کنم آلبوم مجوزدار چاووشی را
تنها شدی
باز تف سر بالا شدی
گذاشت و رفت
دیدی دوست نداشت و رفت …

حق داشتند دوستان گله کنند از رکود این‌جا
اما هر چه سردی خاک این‌جاست
گرمی تن حجاب شده
لااقل سه روز یک بار به روز می‌شود

همین! مال هیچکس نیست!