سلام

با خودم کلنجار می‌روم،
بر سر ادامه‌ی استفاده‌ام از این تلفن لعنتی همراه!

برای من که همیشه در جمع دوستان،
برنده‌ی بازیِ رانندگی بدون دست بوده‌ام.
برای من که حتی وقت موتور سواری،
همه‌اش نگاهم به جاده است،
شاید چند متری بتوانم دستم را از فرمان کَنده و توی جیبم فرو کنم.
برای من که دستم زود عرق می‌کند
و هیچ طاقت ندارم چیزی را توی دستم،
ولو برای چند دقیقه نگاه دارم.

برای من این روزها معما شده است،
دلبستگی مشکوک دست‌هایم به این تلفن لعنتی همراه!
دلبستگی نوجوانانه‌ای که نه شب و روز می‌شناسد،
نه قوانین رانندگی
و نه حتی احترام به کلاس درس و حق و حریم خانواده!

معما شده است،
هیجانم از خواندن پیامک‌هایی که شاید هزار تا، یکی‌اش را هم قرار نیست جواب دهم.
معما شده است،
این بعدِ هر پیامکی،
مدام تار شدن صفحه‌ی تلفنم.
صفحه‌ای که شاید قرار بود با رنگی شدن اخیرش، واضح‌تر باشد و چشمم را کمتر زخم کند!
معما شده است که اصلا اولین بار چه کسی جای صدای زنگ را با این لرزش خفیف موقع تماس عوض کرد؟

شرط می‌بندم مخترع این لرزش خفیف،
حال این روزهای مرا،
از همان وقت ایده‌پردازی قبل از اختراعش دیده!
شرط می‌بندم اگر شما هم از آن دسته افرادی هستید که مثل من،
تلفنتان مدام روی حالت سکوت و لرزاننده است،
تصدیق می کنید که به تلفن هاتان دلبسته‌تر از کسانی هستید که همیشه سر و صدای تلفنشان برقرار است.
شرط می‌بندم که شما هم مثل من،
همه‌اش فکر می‌کنید اصلا تلفنی که دایم جیغ و فریاد کند چه دوست داشتنی دارد؟
تلفنی که همه بدانند کِی زنگ می‌زند که دوست داشتن ندارد!
نه که فکر کنی فقط در خواندن پیامک‌هایت نباید کسی شریک باشد؛
کلا چه معنی می‌دهد کسی غیر از تو بداند که اصلا برایت پیامک رسیده یا نه؟
شرط می‌بندم این روزها،
تو هم مثل من نگرانی!

این روزها نگرانم؛
نگران تماس‌های فیزیکی‌ام،
با تکنولوژی پیرامون!
چه می‌دانم خواهی-نخواهی،
این تماس‌های فیزیکی،
علاقه می‌آورد،
تعلق می‌سازد!

با خودم کلنجار می‌روم…

همین! مال هیچکس نیست!

همین مطلب در نم نمک دات آی آر +