عباس

2011/08/21

سلام

در صفین،
نقاب زده بود،
طوری که نوجوانیش به چشم نیاید،
طوری که فقط دو چشم از او پیدا بود…
چشم‌های ماه!

وقتی نفاق در شیپور آتش‌بس می‌دمید،
می‌گویند عباس گرم حمله بود و متوجه صدای شیپور نشد.
من می‌گویم اما او
اتمام جنگ را در گرماگرم حمله باور نمی‌کرد.

چه کسی جرات نزدیک شدن به او را داشت
که از پایان جنگ باخبرش کند؟

علی علیه‌السلام تنها به مالک:
مراقب باش!
از مقابل ممکن نیست بتوانی به عباس من نزدیک شوی،
از پشت سر خودت را به او برسان و بگو به اردوگاه باز آید…

مالک تعریف می‌کند:
شب در بیابان تاریک راه می‌رفتم،
پای بر شکم ماده سگی حامله گذاشتم،
زوزه‌ی سگ در آن بیایان،
با تمام وحشتی که ممکن بود در آن تاریکی داشته باشد،
باعث نشد حتی پلک بر هم بزنم!

امروز اما وقتی از پشت سر به عباس نزدیک می‌شدم،
وقتی صدایش کردم تا روی طرفم بچرخاند،
وقتی هنوز نگاهش دقیق نشده بود تا مرا بشناسد،
در نگاهش غضبی نشسته بود که تمام وجودم را به لرزه انداخت…

شمشیرش وسط میدان از دست افتاد و تا رسیدن به اردوگاه،
هنوز بدن مالک می‌لرزید.
لکنت زبان یادگار آن نگاه عباس بود که بر مالک ماند.
بعدتر معلوم شد که مالک از وحشت آن نگاه،
عقیم هم شده!

همین! مال هیچکس نیست!

نم نمک

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: