اشتراک

2009/07/23

سلام

مراد اشتراک است
بالش یا تشک فرق نمی کند
اگر چه من اشتراک در بالش را دوست تر می دارم

Love U

از فاصله ای معادل دو طرف یک بالش ، تماشایت
تصادف با زاویه ی حاده ی چانه ات
گونه های استخوانی ات
بزاقِ گاهی جاری از گوشه ی لبت
ابرو و لب های شیطانت
بوی مطبوع دهانت
وقتی جسورند دست و لب هایم ، صدای به شماره افتاده ی نفس هایت

می دانی عزیز !
من دیوانه ام
دیوانه ام که نگران چشمان خیره ی یاکریمی هستم که گوشه ی آسمانِ پنجره ی اتاق خلوتمان خانه کرده
دیوانه ام که همیشه در فکر توام
دیوانه ام که دلتنگی هایم را به بالشِ همیشه انفرادی ام می گویم
دیوانه ام
اما دیوانه بودنم
چیزی از تو را دوست داشتنم کم نمی کند
دوستت دارم

همین! مال هیچکس نیست!

Advertisements

خودخواهی

2009/07/11

سلام

این نوشته ، تقدیم به دوست خوبم صوفی
تا یادش بیاید که خودخواهی چقدر می تواند خوب باشد .

یک روز از تو متنفر می شدم ، وقتی تماس هایم را رد می کردی
وقتی کامنت هایم را نه تایید می کردی و نه جواب می دادی
وقتی ایمیل هایم را جواب نمی دادی
وقتی مرا می دیدی و نمی دیدی
وقتی مرا ناشناس می انگاشتی
وقتی به خودت مسلط می شدی و دیگر مثل پیش تر ها رنگت را وقت ملاقات با من نمی باختی
وقتی …

متنفر می شدم
نه از تو که از خودخواهیت
علاقه ی شدید قلبی بر این نفرت چیره می شد
همیشه
اما اگر بگویم ته دلم به تو مکدر نمی ماند ؛ دروغ گفته ام

می دانی عزیز !
خودخواهی تو «عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم» بود
شاید وقت تمنای از لب هایت ، حرارت مرا به سخره می گرفت

اما خیر بود
خیر بودنش را امروز لمس می کنم

حالا که من تنها میوه ی ممنوعه ی تو

و تو بزرگترین میوه ی ممنوعه ی من شده ای

حالا که باید رفتار صمیمانه و گرمت را
با غریبه ها
ذلیلانه تماشا کنم
حالا دیگر دیر شده
برای اینکه التماست کنم

خودخواه باش

می بینی صوفی
خودخواهی آنقدرها هم که می گویی بد نیست

همین! مال هیچکس نیست!

نمک و فلک

2009/06/19

سلام

دوازده ساله بودم
معلم تاریخی داشتیم به نام دلاوری
تمام بچه‌های کلاس اعتقاد داشتند که او بین بچه‌ها فرق می‌گذارد
شاید بیشترین کتک را در طول مدت تحصیلی از او خوردم
دستانش قدر کوهی سنگین بود
یک بار که اتفاقا روز آرام کلاسش هم بود ؛ حین درس دادنش ناگهانی بغضم ترکید
بی‌توجه به چشم‌های خیره و تمسخرآلود همکلاسی‌ها بلند شدم و با چانه‌ای لرزان ، بدون اجازه شروع کردم :
«آ قای  دلا وری   شُ ما   بین  ِ بَ  چه‌ها   فرق   می  ذارین …»
فراموشم نمی‌شود ؛ نفسم بند می‌آمد و قطره قطره اشکم می‌ریخت  …
معلم تاریخ اما در نهایت سردی گفت :
ببینید بچه‌ها ! یک تفاوت داریم ، یک تبعیض
من بین شما تفاوت قائلم ، چون شما با هم متفاوتید
اما من هیچ‌وقت بین شما تبعیض قائل نمی‌شوم

falak

آن سال در نهایت سختی و خیلی دیر باورم شد ، تفاوت‌هایی در اصل خلقت آدم‌ها وجود دارد
خیلی هم درد داشت

اما …

این روزها -وارونه- مدام سعی می‌کنم تفاوت‌ها را نادیده بگیرم
بی‌توجه به چشمان خیره و تمسخرآلود اطرافیانی که از رنج‌ها و بغض‌هایم آگاهند مدام با چانه‌ی سفت ، حدیث نفس می‌کنم :
«هر کسی بود ، همین می‌شد که هست
فرقی نمی‌کند
تفاوتی ندارد
…»

و این‌بار نه آقای دلاوری که فلک است که فلکم می‌کند تا بفهماندم که باید تفاوت‌ها را نادیده بگیرم
یک‌جا کسی که با همه عالم برایم فرق می‌کند را مثل همه انگارم و در اوج تبعیض حقش را وحشیانه پایمال کنم
این روزها چه راحت و زود ، احمقانه باور کردم که توفیری نمی‌کند ؛ او با تو ، با آن ، با ایشان ، با من …
خیلی هم درد دارد

پ.ن :
1- تمام جرقه‌ی این نوشته اینجا خورده شد .
2- دوستانی که نم نمک را با ریدر دنبال می‌کنند لطف کنند و حتما از این آدرس فید استفاده کنند .

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

از پشت عینک کج و معوج ، چشم‌هایش را دوخته بود به دست‌های من که از شدت سرما به هم گره خورده بودند و هیچ چیزی لمس نمی‌کردند .
لب‌های نم‌ناک و قرمزش را غنچه کرد و گفت :
دست‌های تپل و مردانه‌ای داری !
اما خدا حتما زبان و دست‌های من را عذاب می‌کند

انگار که سرمای دست‌ها زده باشد به قلبم ، با لکنت پرسیدم :
ولی من چشیده‌ام ! زبان و دست‌های تو که از هر آتشی داغ‌تر است … مگر آتش هم آتش می‌گیرد ؟

فقط وقتی نفهمی را به اوج می‌رساندم ، این گونه گرد شدن گونه‌ها و شکفتن غنچه‌ی لب‌هایش را میشد دید …
خودم می‌دانستم که سوالم خیلی احمقانه است
راستش را بخواهی بیشتر هدفم از پرسیدن هم‌چه سوالی یادآوری چشیدن  …
برای همین هم وقتی شین چشیده‌ام را عامدانه سوت می‌زدم ، چشمانم را بستم و سعی کردم هم خودم خاطرات چند دقیقه‌ی پیش را ورق بزنم ، هم کاری کنم او بفهمد در دلم چه غوغاییست .
کارگر بود …
دست‌هایش را از حجاب بیرون آورد
نمی‌دانم دست‌هایم چه کردند ؟ اما یخ‌چال دنیا بهار شد …
تازه فهمیدم چقدر هوای این‌جا گرم است . چقدر هوا دم دارد . آنقدر هرم گرما بالا گرفت که فکر کردم باید در این هوای شرجی دنبال دریا باشم …
ای کاش هیچ‌وقت دنبال دریای چشمانش نگشته بودم
اصلا ای کاش هیچ جوینده‌ای ، یابنده نبود …

باز لبانش غنچه شد …
می‌خواهم جای دست‌هایم را به چشم‌هایم بدهم
می‌خواهم آنقدر با چشم‌هایم پرحرفی کنم که مژه‌هایم ستبر شود
و این اول آشنایی بود .
آن روز هیچ‌وقت بر من نگذشت ولی از آن روز چشم‌هایش …

خیره با من حرف زدند …
خیره با من حرف می‌زنند …
خیره با من حرف خواهند زد …

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

گفته بود این‌ها همه سراب است
نگفته بود زندگیت را هم سراب می‌کند
گفته بود عشق غیور است و رقیب را می‌راند
نگفته بود معشوق سردرِ دل ، ورود ممنوع می‌زند حتی برای محمد حسین
گفته بود این زخم را درمان نیست
نگفته بود نمکت می‌کنند و می‌زنندت بر تمام زخم‌های نو و کهنه‌ی زندگی‌ات .
حیران راه شدن را بارها چشیده بودم
اما هرگز نشده بود راه جلوی پای داشته باشم و گمراه مقصد باشم
او بود و من دروغ‌های راست در هم می‌بافتم
بی او گرفتار پیله‌ی یک مشت راستِ دروغ شده‌ام
خودت بودی کدام را انتخاب می‌کردی؟
گفتن آن دروغ‌ها یا این به اصطلاح راست‌ها …
اصلا بگو ببینم چه کسی به آن‌ها گفت دروغ و چه کسی می‌گوید این‌ها راست است؟؟؟
حسی شبیه نشستن روی اره … نه راه پس ، نه راه پیش …
چرا چشم‌هایت حرف نمی‌زنند ؟ نمی‌گویند برو ، نمی‌گویند بنشین ، نمی‌گویند چپق چاق کن ، نمی‌گویند لنگ رو سرت بپیچ ، نمی‌گویند شمع شو ، نمی‌گویند جای دوست و دشمن کجاست ، نمی‌گویند چشم‌هاتو ببند ، نمی‌گویند «سوار سوار اومده ، چابک سوار اومده» ،نمی‌گویند «آی حلوا حلوا حلوا ، داغ و شیرینه حلوا» … چرا هر چه نگاهشون می‌کنم چیزی دستگیرم نمی‌شه؟؟؟
محدث قمی غذایش را خورده بود . همه سرگرم صحبت و محدث مشغول کتابت
گفتند محدث اندکی تامل کن با یکدیگر گفتگو کنیم . محدث جواب داد » شما می‌روید ، ولی این نوشته‌ها می‌ماند »
نمک غذایش را نخورده … می‌رود . همه می‌روند . تو می‌مانی و این نوشته‌ها
حالا حق است که بگویی ننویس؟
حق است ؟
حق است که نداند از جانت چه می‌خواهد ؟

همین! مال هیچکس نیست!

او و او

2008/11/12

سلام

با التماس نگاهم می‌کرد و دستانش را به دوطرف کشیده می‌لرزاند …. وقتی می‌خواهد در آغوشش بکشم همین کار را می‌کند

بالای سرش که می‌نشینم می‌خندد . گویا می‌داند چندی دیگر به آرزویش خواهد رسید
در چشمانش خیره شدم:
من هم روزی به اندازه‌ی تو -بلکه بیشتر مشتاق و محتاج آغوش کسی بودم
من هم مثل تو نیاز به توجه کسی داشتم
برای نفس کشیدن‌هایم هم محتاج نگاه او بودم
اما او مرا ندیده گرفت
مرا ندید و الآن برق چشمان تو دارد مرا می‌کشد
شاید چشمان من مثل الآن تار بود و برقی نداشت

دستی به سرش می‌کشم و او می‌خندد
می‌خندد و در خیال خودش فکر می‌کند این‌ها قطرات شیر است که بر صورتش می‌چکد …
زبان می‌چرخاند یاد طعم بستنی و زبان چرخانیدنم دور لب‌هایش می‌افتم
فکر می‌کنم و در خاطرم می‌بینم روزی را که بالای قبرم نشسته و تنگی قبر نمی‌گذارد دست‌هایم را این‌طور به دو طرف باز و محیای آغوشش کنم
می‌بینم روزی را که خروار خاک ، حائل رویت خنده‌های جاهلانه‌ی من شده
دیگر دیر است که خیال کنم به زودی در آغوشم خواهد کشید …
طاقت این طور تار تماشای خنده‌هایش را ندارم
پناه می‌برم به سرگیجه‌ای که کردمش تسبیح نم‌های نمکینم

و تنها با نوشتن اشک می‌ریزم و زمزمه می‌کنم آلبوم مجوزدار چاووشی را
تنها شدی
باز تف سر بالا شدی
گذاشت و رفت
دیدی دوست نداشت و رفت …

حق داشتند دوستان گله کنند از رکود این‌جا
اما هر چه سردی خاک این‌جاست
گرمی تن حجاب شده
لااقل سه روز یک بار به روز می‌شود

همین! مال هیچکس نیست!

كدام درد؟

2008/10/24

سلام

يك بار پرسيدم دردي هم بدتر از عاشقي هست؟
بي ادبي نباشد اما خب گفت براي پس دادن خورده ها گير نكرده اي كه ببيني چه درديست …!!
هميشه مي گفتم چقدر بي تربيت است ؛ اين كجا و آن كجا !

تا همين يك سال پيش وقتي درد پس دادن جويده ها بهم فشار مي آورد سرم را تا ناف توي دفترها و سررسيدهاي حوالي سال هاي 81 و 82 فرو مي بردم و مي نوشتم و مي خواندم و خلاصه قضاي حاجتي بود دلچسب
از رمضان گذشته مدرن شديم و نت نويسي ما اينجا شروع شد
شما بهش مي گوييد نوشتن ! ما مي گوييم تخليه
يك جورايي اسباب كشي نوشته ها از ميان كاغذ و سررسيد به اينجا شبيه اين بود كه كسي هفتاد سال از اين قضاي حاجت هاي ايراني استفاده كند ، بعد دكتر برايش تجويز كند كه بايد فرنگي چيز كند ….! بعله
به هر حال ما هم احساس مريضي را داشتيم كه از درد كمر لاجر است فرنگي چيز كند … (عجب چيزي كرديم به نت نويسي ها)

حدود شب هاي قدر همين امسال بود كه او خامي ما را بچگي ناميد و ما را از نت نويسي منع كرد
عشق است و اطاعت … گفتيم چشم
خيلي سوال كردند كه چه كسي گفته نت را كنار بگذارم كه اين طور قرآن وار سر تسليم فرو آوردم

چند روز اول سخت بود اما نمنمك سخت تر هم شد ، تا آنجا كه صبرم لبريز شد و يادم رفت كه مردي به سكوت قيمت دارد
برايش نوشتم : آخر عزيز من ! قرآن هم ناسخ و منسوخ دارد
بيا و ماچه الاغ شيطان را پياده شو و ما را از اين دستپاچگي برهان …
جوابي نداد
تولدم هم گذشت و او را خبري نشد….
چند بار به همان قضاي حاجت ايراني ( كاغذ و قلم ) پناه برديم ديديم نه ! بد جور عادت كرده ايم به اين صفحه ي يادداشت جديد وردپرس
به هر حال سر تسليم فرو آورديم كه درد بالاي درد عاشقي هم هست!

آهاي او
با همه بي انصافي و دل سنگي ات باز هم دوستت دارم

همين! مال هيچكس نيست!