سلام

ناراحت ونگران از عمری که صرف کردم تا سایه روشن این صادق خان را بخوانم.بلاخره ما هم یه بلوفی زدیم وگفتیم که می خواهیم کامل از این سایه روشن حرف بزنیم وحالا هم دارم جور بلوفی که زدم رو میکشم والا اصلا برای خودم هم در باره اش نوشتن جذاب نیست!

زنی که مردش را گم کرده بود داستان دختری به نام زرین کلاه دختر روستایی که در یک خانواده بی فکر و خیلی بد ؛ بدون پدر زندگی می کند. زرین کلاه از این شرایط سختش به ازدواج با گل ببو پناه می برد.گل ببو مردی با ظاهر کاملا مردانه ،زرنگ ، با خلق گشاده (البته مثل خیلی از مردها تا قبل از ازدواج ومنحصرا در بیرون خانه)

بدرقه شب ازدواجش ناله و نفرین مادر و خلاصه شروع زندگی مثل همه زندگی ها شیرین ولی در ادامه نه مثل همه زندگی ها …

گل ببو سرناسازگاری می گذارد و کتک کاری ها و بی توجهی ها بالا می گیرد . تبدیل می شود به مردی هوس باز ، معتاد ، پرخاشگر و خودبین و بلاخره یک روز زرین کلاه را رها می کند و می رود.

زرین کلاه با بچه ای در آغوش به دنبال شوهرش می رود. او را می یابد اما در حالی که گل ببو دیگر مرد کس دیگری است و برای خود زندگی تازه ای را شروع کرده. گل ببو اظهار ناآشنایی می کند و همه امید زرین کلاه را در حالی که هنوزاو را احمقانه دوست دارد ناامید می کند . زرین کلاه هم بچه اش را رها می کند و تازه می فهمد که قافیه را باخته.

همه این داستان خلاصه می شود به تشریح نه چندان جالب ونسبتا زننده وضعیت فیزیکی زرین کلاه و گل ببوو البته اظهارتاثیرات وهم آمیز زناشویی ها و… در روان مردم من جمله مجردات و متاهلین و صد البته مثل همه نوشته های صادق اینجا هم جای بی اعتقادی و حتی به مسخره گرفتن برخی عقاید مذهبی خالی نیست!

وقتی داستان را برای بار چندم ورق می زدم با خودم گفتم بی شک صادق مخاطبان خود را دراز گوش می پنداشته آخر ریتم پیام افسردگی در تمام نوشته هایش یکسان است .

جالب بود برایم :

همه با بی اعتنایی مشغول کار خودشان و گذارانیدن وقت بودند. کسی برنگشت به او نگاه کند. مثل این بود که زندگی به پیش آمدهای او اهمیتی نمی گذاشت … بی اراده ، بی نقشه با قدم های تند زرین کلاه از جلو خانه ها و کوچه ها گذشت…

سرانجام زرین کلاه با مرد دیگری که خصوصیات مورد علاقه او را داشت به راه جدید دیگری رفت

مردی که به شلاق زدن عادت داشت و تنش بوی الاغ سرطویله می داد…

همین!مال هیچکس نیست!

س.گ.گ.ل

2007/11/04

سلام

یک جلد کتاب قدیمی با جلد سفید ومشکی و قهوه ای ( سایه روشن )

یک چهره سیاه وسفید از نویسنده ای که نامش برای من خیلی آشناست صادق هدایت

سایه روشن: هفت داستان در این کتاب نوشته شده که می خواهم یکی یکی براتون در موردش بنویسم؛ البته اگه عمری باشه

یه نکته هم بگم که مطلقا قصدم تایید و رد هیچ شخصیتی نیست اما واقعا برام خیلی جالب هستش از صادق نوشتن

داستان اول، داستانی از دو هزار سال بعد!! به نظرم خیلی سخته از این همه دورتر نوشتن

تصورش خیلی سخته آن هم وقتی صادق فقط جنبه علمی وعقلی بشر را دوهزار سال جلو برده است و کاملا بی اعتقادی در نوشته اش موج می زند. با این حال آنقدر هنرمندانه و با قلم روانی نوشته است. هر بار که به این فکر می افتم که بین این کلمات جای خدا خالیست باز هم میخواهم خالی باشد تا ببینم بدون خدا دنیا چه می شود؟

باور کنید اگر سرانجام زندگی اش به خودکشی منتهی نمی شد با خودم می گفتم کاملا عامدانه این گونه نوشته تا ببینیم دنیا بدون خدا چقدر زشت است!

دو هزار سال بعد همه چیز به دست بشر فتح شده بود اما یک درد هنوز باقی است وان درد زدگی و بی هدفی و بی مقصدی است

هر چیزی که شاید مادیون آرزوی آن را داشته باشند در قصه صادق هست و همه چیز در اوج؛ موسیقی ، فناوری ، تلویزیون ، مبلمان ، درها ، ماشین ها و همه چیز

با خودم میگفتم همه چیز رام بشر و بشر هنوز هم وحشی

همه چیز رام دل و دل رام توحش

سوسن زیبای قصه چنان که صادق می گوید دیدنی است!

منزل سوسن با بهترین تجهیزات و گلخانه ای مصنوعی

– آخر دنیا

– آخر دنیا؟!

– اوه ببخشید . انقراض نسل بشر . می خواهند همه مردم را در شهرها جمع کنند وبا قوه برق یا گاز یا وسیله دیگر همه را نابود کنند تا نژاد بشر آزاد شود . در اخبار شبتاب دیدم که گویا فقط منتظر لختی های naktkulturler هستند. یک دسته از آنها گم شده اند ولی دیروز نماینده آنها با شرایطی قبول کرده تا تسلیم شود ودر خودکشی عمومی شرکت کند.

ولی دوباره دیشب نشان میداد که نتوانستند با آنها کنار بیایند و همه منتظر پیشنهاد پروفسور راک هستند. انگار قرار است امشب پیشنهاد تازه ای به دنیا بدهد

تصور چنین اخباری خیلی عجبیب است در دنیایی که هیچ کس به مرگ طبیعی نمی میرد و روزانه دویست و پنجاه نفربا خود کشی می میرند! جدا بشر بدون تو به کجاها که نمی رود

سوسن دختری است بسیار خشک که همه مقتش را صرف ساختن مجسمه از اجسام سخت و بی روح می کند جالب این است که در جواب پسری که ادعای عشق او را دارد. با توجه به اینکه اینقدر راغب به خودکشی عمومی است می گوید من فقط برای دلم کار می کنم ونه برای ماندگاری در میان بشر که دیگر بشری وجود نخواهد داشت

جالب است که سوسن از اکثریت و اقلیت، بشر و همچنین کسانی که مبتلا به جنون خدمت به جامعه هستند متنفراست

مجسمه عجیبی را در داستان به تد نشان می دهد؛ مجسمه ای سه پهلو جلوی پرده مخمل خاکستری رنگ. یک طرف زمینه آنرا دانه های تخم کرم ابریشم و میان آن یک کرم بزرگ روی برگهای توت مشغول خوردن که زیرش نوشته ( بچگی یا نادانی )

طرف دیگر ، همین کرم در میان پیله ای که برای خود تنیده است و اطرافش را برگ های درخت توت پوشانده ؛ زیرش نوشته ( تفکر یا عقل رسی)

طرف سوم همان کرم و پیله به شکل پروانه ای طلایی رنگ با چشمهای غیر عادی از حدقه بیرون زده و به سوی ستاره ای کوچک وکور در پرواز زیرش نوشته ( مرگ یا آزادی)

بالاخره پروفسور راک بعد از کلی لوس بازی و توضیحات عجیب و غریب پیشنهاد خودش را به دنیا ارائه می دهد.

سرم س.گ.ل.ل سرمی که نیروی جنسی را از بین می برد و تولید مثل را در بشر متوقف می کند و با این آمار خود کشی هم به زودی نسل بشر معدوم می شود. بدون درد و اجبار کسی.

سرم را با اشکال بین مردم توزیع می کنن. و به جای ریشه کن شدن نیروی جنسی میل به این نیرو صد چندان می شود. پیش بینی اش کار دشواری نیست . تصور خیابانهایی پر از بی بند وباری و پوچی تمام

تد جوانی عاشق پیشه ( حداقل به ظاهر) که بسیار ابراز علاقه به سوسن می کند

نمی خواهم همه گفتگوهای این دو را منتقل کنم شاید زیاد هم خوشایند نباشد اما همین قدر بگویم در دردآورترین قسمت این داستان وقتی تد ابراز عشق به سوسن می کند سوسن در جوابش میگوید:

متشکرم ، ولی آنقدر بدان که تو بچه ای … بچه ننه! تو از درد عشق کیف می کنی و نه از عشق و این درد عشق است که تو را هنرمند کرده. این عشق کشته شده. اگر می خواهی امتحان کنی من حاضرم . این هم تخت خواب (اشاره به تخت)

وااااای سرم سوت کشید انگار که وقتی با عشق من هم چنین برخورد شده بود …

سوسن: آیا هیچ وقت مرا در خواب دیده ای؟

-چرا، فقط یک بار و از خودم بیزار شدم

– همانطوری که مرا در خواب دیده ای همانطور مرا میخواهی آن به طور حقیقی بوده همین شهوت کشته شده است که به این صورت در آمده!

– خواب دیدم که تورا کشته ام و مرده ات را به آغوش کشیده ام

-باز هم حاضرم می توانی خوابت را در بیداری تعبیر کنی

اما همین سوسن بعد از تجویز اشتباه پروفسور راک تمام مجسمه های خود را خراب کرد و به جای آن این گونه ساخت ؛ مجسمه ای بلند که با روشنایی قرمز رنگی می درخشید، مجسمه دو حشره با اندام مسی رنگ ؛ به هم چسبیده و سرهایشان یکی شبیه سوسن و یکی شبیه تد در حالی که دستهای تد در بدن سوسن فرو رفته بود…

فکر میکنی میل بشر به مردن کمتر از میل به زندگی است ؟!

واقعا باید اینگونه می شد تا اینگونه بشود؟

آخر قصه تد و سوسن در آغوش یکدیگر آرام می میرند ومار سفید رنگی دور آن ها چنبره زده و زندگی همه شهرنشینان را لختیهای جزیره به یغما می برد.

یک اشاره به فیلم باغهای کندلوس

ما همه پیکانیم . هنرمندمان ، نویسنده ، بازیگر ، نقاش همه و همه فقط اسم مسافر کش ها بد در رفته

شاید تنها چیزی که برای ما باقی مانده همین طبیعت است که گاهی چیزهایی را یاد ما می اندازد.

این خوش بینانه ترین نگاهی بود که می شد به این داستان پر از بی اعتقادی اما زیبای صادق داشت

کاش خودش فهمیده بود چه گفته….

همین مال هیچکس نیست!