سلام

برای نوشتن از مصطفی کمی دیر است،
اما دلم نیامد سالگردش بگذرد و این‌ها را ننویسم…

نام مصطفی مرا به یاد آینده و هدفم میاندازد.
یاد مصاحبه‌ام با یکی از شبکه‌های صداوسیما،
یاد سوال مجری برنامه که از من پرسید: می‌خواهی در آینده چکار کنی و برای هدفت چه برنامه‌ای داری؟
یاد سکوت و بهتش بعد از جواب مفصلم.
یاد جوابم…

هم‌چه سوال‌هایی را از کسی بپرسید که مصطفی چمران را ندیده باشد.
من اما ریشه در خاک مصطفایی دارم که بعد از آن همه تلاش و گذران جوانی در مسیر «دکتر چمران» شدن،
وقت مراجعت به ایران دید که کسی از او «دکتر چمران» بودن نمی‌خواهد!
لباس دکترینش را از تن در آورد و لباس خاکی «رزمنده چمران» یا همان «برادر چمران» خودمان را به تن کرد…
من ریشه در خاک مصطفایی دارم که استعداد و نبوغ و موفقیت‌های علمی‌اش را روی جان گذاشت و به خاک دهلاویه فروخت…

من اما ریشه در خاک آن مجاهد ربانی دارم!
هم او که وقتی سوال کردند که: سید! تو با آن همه استعداد، چرا راه کسب اجتهاد کبری در پیش نگرفتی؟
چرا دانشگاه پزشکی را رها کردی؟
جواب داد: من دیدم که اسلام مرجع تقلید دارد!
منبری دارد!
دکتر و مهندس و ملا دارد!
من دیدم که اسلام سگ ندارد که پاچه‌ی مستکبرین را بگیرد!
خواستم سگ اسلام باشم برای پاچه‌ی مستکبران!
من ریشه در خاک آن مجاهد دارم که مستکبران را کلافه کرده بود!
من ریشه در خاک ره‌برم دارم که فرمود: در انتخاب اهدافتان بعد از علاقه و استعداد، نیازهای جامعه‌ی اطرافتان را ببینید…

حالا تو از من از آینده می‌پرسی؟
چه می‌دانم که در آینده وظیفه چیست و من باید کجای این عالم باشم؟
فقط آنقدری می‌دانم که از روزی که وارد حوزه‌ی علمیه شده‌ام،
تا به امروز هیچگاه آینده‌ی خود را در لباس روحانیت مشاهده نکرده‌ام!

هر بار که آینده‌ی خود را می‌پایم،
تصویر مردی در خاکی لباس بسیج،
میان تشنگی و گرسنگی و خستگی یک دنیا بیابان برهوت در نظرم می‌آید…
آینده‌ی من گویا اینست!
تو می‌گویی برای آینده‌ی خود چه کنم؟

چه کنم جز اظهار تاسف از تمام لحظاتی که از عمر، صرف هدفی غیر از آدمیت و وظیفه‌محوری گشته است…

نام مصطفی مرا به یاد این چیزها میاندازد…
نام مصطفی تو را به یاد چه می‌اندازد؟

پ.ن:
1- دوستانی که من را با فیدبرنر دنبال می‌کنند،
آدرس نم نمک عوض شده!
آدرس جدید نم نمک
2- این نوشته صرفا برای فهماندن این اسباب کشی به گوگل در اینجا نیز قرار داده شده و به معنای ادامه ی حیات این وبلاگ نیست
3- با اصلاح لینک نمک در وبگاه‌هایتان و ادامه‌ی حمایت‌های همیشگی‌تان من را دلداری بدهید…

همین! مال هیچکس نیست!

نم نمک

سلام

یادم نمی‌رود وقت حمله به عراق،
شعار «دموکراسی برای همه»

یادم نرفته وقت حمله به افغانستان،
عربده‌های احقاق «حقوق بشر»

و لابد امروز هم،
غیر از ایران،
تمام «ناامنی‌های جهانی»،
با کشتار مردم مظلوم نوار غزه
و هرکسی که در فکر کمک به ایشان باشد، حل می‌شود.

حق اینست که امروز از سربازانشان تجلیل کنند.
و حق همین است که در تبریک‌ها و شادباش‌هاشان افشا کنند؛
ماهیت تمام جنگ‌ها و جنایاتشان را.

هدیه‌ی دموکراسی،
حقوق بشر،
امنیت جهانی،
این‌ها فقط برای جنگ و کشتارهایشان بهانه است.
وقت تجلیل و تقدیر که می‌شود،
موضوع اصلی منافع کشور آمریکاست که ناگزیر نمایان می‌شود.

این را من نمی‌گویم.
گوگل را تماشا کنید!

این روزها دلم،
قدر سربازان خمینی را که فقط برای حق جنگیدند، بهتر می‌داند.

این روزها دلم،
دوباره مهرآباد و تحصن برای غزه می‌خواهد… + +

این روزها دلم،
تمام وقت می‌گیرد…

حمله‌ی اسرائیل به ناوگان آزادی غزه و بیست کشته؛ پایان عمر منحوس اسرائیل

آمریکا جنایات رژیم صهیویستی را محکوم کند

همین! مال هیچکس نیست!

سلام

چه شیرین است تجربه ی ضعف
و چه خوب است که تمام آدم ها ضعف دوران خردسالی را تجربه کرده اند
کسی اگر آنقدر شنوا بود و صدای دو واعظ سوار بر دوشش را شنید که هیچ
اما اگر فکر می کنید یادتان می رود
اگر فکر می کنید روزی پیچیدگی بازوان و توان ساعت ها سگدو زدن شما را بر خود غره می کند
نه ! اگر فکر می کنید یادتان می رود که آدمی ، ممکن است روی سنگ حمام هم سر بخورد و خدای ناکرده …
اگر فکر می کنید …
دستی بجنبانید
دست بجنبانید و هم خودتان را از تنهایی در بیاورید
هم کودکی دست و پا کنید تا با بزرگ شدنش مدام شما را موعظه کند
فقط مراقب باشید آنقدر دیر نشود تا میان حمامِ پاره ی تنتان ، یکباره لغزندگی کف حمام را فراموش کنید و …

من که همیشه از دیر شدن می ترسم

پ.ن:
1- انگار که در و دیوار عالم معلم باشند …
2- کم کار و بی انضباطم ؛ ببخشید
3- هیچی این ها بهانه اش خانواده ای بود که خیلی زود تشکیل شد

همین! مال هیچکس نیست!

يك سال

2009/08/29

سلام

امروز از تولد تو درست يك سال گذشته
حالا به نظر من هر آنچه مي‌بايست بلد باشي ، ياد گرفته‌اي …

اندكي راه رفتن
آنقدر كه هر از گاهي به زمين بخوري
شايد اينطور زمين خوردن و زمين خورده‌ها را فراموش نكني

اندكي حرف زدن
آنقدر كه فقط كمي بتواني از شدت گرسنگي  و خواب‌آلودگي غر بزني
شايد اينطور مدام چشمانت محتاج اشك شوند و گريه را فراموش نكني

اندكي غذا خوردن
آنقدر كه فقط كار شستنت را براي پدر و مادر سخت كند
شايد اينطور براي سير شدن مستغني از شير مادر نشوي و مادرت را فراموش نكني

و بسيار اندكي‌هاي ديگر كه واقعيتش دوست دارم هميشه اندك بمانند
دوست دارم و مي‌ترسم از اندك نماندن آن‌ها و اينكه تو هم از افزون شدن آن‌ها سود نبري
نگران اين هستم كه روزي براي بيش از ‌اين آموخته‌هايت خوشحال نباشي
نگرانت هستم
بيا و به خاطر دل بابايت يك ساله بمان

namakpareh

اما پسرم !
با همه‌ي اين‌ها خوب مي‌دانم كه يك سالگي خانه‌ي نهايي تو نيست
كودكي ، نوجواني ، جواني ، ميان‌سالي و حتي پيري‌ات نيز همين‌طور است
اصلا دنيا همه‌اش راه است
يك سالگي‌ات
نه به قدر يك خانه‌ي ابدي
كه به قدر يك چادر مسافرتي
به قدر يك توقف كوتاه در راهي پر ابتلا و انشاءالله بي بلا
مبارك
اميدوارم براي رسيدن به خانه‌ي ابدي‌ات توشه‌ي كافي برداري

همين! مال هيچكس نيست!